تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت سوم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت سوم

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 10:22 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،


نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت: جادوی جدید...

ژانر:ماجراجویی،طنز

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

مرسی از کسایی که برای داستان نظر دادن ازشون ممنونم + از این به بعد هرکی برای داستان نظر بده غیر از کسایی که تو شخصیتای داستانن اونارم تو قسمت بعدی یک جای داستان میارم


همون لحظه متوجه نگاه خشمگیبن یک گرگ زخمی رو خودم شدم برگشتم ولی کسیو ندیدم اوااا پس استاد کوش؟
سرمو اوردم پایین که دیدم یک مرد پیری با گوشایه (مثل کوتوله ها)و تپل مثل مینیون ها  و قدشم تا جایه زانومه وایستاده و گفت:
به به خانوم وقت نشناس بفرمایین بشینین
هوووف خوب شد حداقل تو کلاس رام داد وگرنه اون 5 تارو خفه میکردممممم چشامو چرخوندم که دیدم فاطمه اس داره اشاره میکنه که بیا رفتم و کنارش نشستم و استاد شروع کرد اها بگم لحجش به این برزیلیا میخورد:
سلام بچه ها. من گابریل استاد آموزش مبتدی جادو هستم شما من و گابریل صدا کنین کافیه و من در کلاسام.............................................(نقطه چینا یعنی حرفاش) دیگه داشت خوابم میبرد که گفت:
خب دیگه کتاباتون رو باز کنین با این حرفش از جام پریدم و شروع کرد
خب بچه ها بخش اول آشنایی با قدرتاتونه شما اول از همه برای پیدا کگردن قدرتاتون باید تمرکز بالا،آرزوی داشتن جادو،امید برای رسیدن به جادو رو  در قلب،ذهن،فکر،روح و جسم خودتون پرو.رش بدین همه  غرق در حرفای استاد بودن که یکهو در کلاس زده شد و استاد گفت:
بر خر مگس معرکه لعنت(استاد فوق العاده شوخی بود ولی تو درسش جدی بود)
و گفت فرمایین:
که در چارچوب در خانم فاراگوندا ظاهر شد هییییی وااای کله کلاس ترکیدن از خنده و قیافه گابریل عین گچه دیوار بود و هعی مِن مِن میکرد خانم فاراگوندا که داخل شد تو نگاهش اول خنده بود ولی تو چشماش حس نگرانی موج میزد اون استاد گابریلو خواست که بیاد بیرون ما ههمون کنکجاو شدیم که چیشده که خانم فاراگوندا گابریلو برد بیرون. بعد از چند دقیقه استاد گابریل اومد اونم تو نگاهش نگرانی موج میزد و گفت:
اهم اهم باید خبر نگران کننده ای رو بهتون بدم .مدرسه جادوگران سیاه هم متاسفانه شروع به کار کرد این جلسه باید در رابطه با اونا توضیح بدم که متوجه بشین خب: مدرسه جادوگران سیاه در سال 2000 رسما تعطیل شد و دولت سرزمین بوقستالوندا(کشور یکه دلیکس الان توش زندگی میکرد یعنی سیاره) به اونا اجازه راه انداختن دوباره مدرسرو ندادن ولی اونا مدرسه رو  دیروز افتتاح کردن و داوطلبان زیادی برای نیرو های پلیدی ثبت نام شدن و اینکه مدرسه سیاه ممکنه  هر لحظه  به مدرسمون حمله کنه این جنگ از سال ها پیش بوده موقعی گه خانم فاراگوندا و مدیر مدرسه سیاه یعنی بالیچرا باهم در دانشگاه آشنا شدن: قضیش طولانیه بالیچرا به خنام فاراگوندا درخواست میده که باهم نیروی پلیدی رو یاد بگیرن اما خانم فاراگوندا به سمت نیروی های پیروزی میره این حسرت همیشه در دل بالیچرا می مونه به همین خاطر ... .که یک هویی زنگ خورد خیلی دوست داشتم بقیه داستانو بشنوم ولی خب... که استاد گفت: همه بشینن تکلیف امشبتون اینه اعضای گروه دلیکس این حرف رو که زد همه نگاه ها برگشت رو ما و منم گیج مونده بودم .. اعضای گروه دلیکس امشب بگردن دنبال نیروهاشون ممکنه نیورهاشون هرجایی باشه .مرخصین  . اینو که زد یک دختره از کنارم رد شد و گفت: واای شما گروه دلیکسین خوش بحالتون و رفت ...
وااا اینا چرا اینطوری شدن  به فاطمه نگاه کردم که..
فاطمه: چیکارکنیم؟ که دیدم بلک جک راهشو کشید و رفت
من: بلک جک کجا میری؟
بلک جک: میرم دنبال نیروم با این حرفش گفتم راس میگه چرا هنوز وایستادیم طبق گروهمون هرکی رفت یک جایی....
من: خسته شده بودم از بس دنبالش گشتم داشتم آب میخوردم که یک هویی یک چیزی شبیه تومار از ته لیوان دیدم که رو هوا بود آب پرید به گلوم که دیگه نزدیک بود خفه شم سریع تومار رو از رو هوا گرفت تو دستمو رفتم دنبال فاطمه و بقیبه اعضا خوش بختانه پیداشون کردم
اهم اهم هووف بچه ها اینو ببین:
رو هوا ولش کردم رو هوا وایستاد همشون داشتن فقط نگاش میکردن گفتم نگاش نکین متنشوبخونین :
به دستور ملکه بزرگ سیاره بوقستالوندا شما نمایده سیاره بوقستالوندا هستید پری های سرباز برای نجات سیاره شما گروهی بزرگ خواهید شد 
  تا اینجا هممون داشتیم بلند بلند میخوندیم وقتی به اینجا رسید دست و جیغ کشیدیم و وپریدیم بغل هم دقت کردم واا هنوز متنش تموم نشده خیلی شیک از بغل هم وامدیم  بیرون و بقیه  نوشته داخل تومار ورو شروع کردیم به خوندن ...
برای دست یابی به جادوی خود دنبال عشق خود بگردیم دنبال عشقی حقیقی(اوه مامانم اینا) اولین نفر از گروه که دنبال این عشق بگردد و اورا پیدا کند رئیس گروه میشود با این حرف یسنا پشتشو کرد بهمون 
من: یسنا چیشدی؟
یسنا: عشق .عشق حقیقییی برو بابا
فاطمه ب: ای جااان بزن که رفتیم خخخخ
فاطمه اس: ای دیوونه شاید منظورش از عشق حقیقی قدرتمون بوده که از چی شعله میگرفته 
فاطمه ب: شعله اره راست میگی و بدو بدو کرد و رفت 
هانیه:من برم بقیه فیلم کره ایمو ببینم فعلا... و بقیه رفتن من موندیم و فاطمه اس
من: فاطمه چیکار کنیم؟
فاطمه اس: باور میکنی نمیدونم من برم حموم بای
و من موندم و دنیای خودم رفتم تو کمپمون و رفتم رو تختم ولو شدمو خوابم برد.....

خب ببخشید اگر بد شد ولی قسمت بعدی خیلی باحالو خنده داره ش بمیزارم نظر فراموش نشه منتظرم بااای



نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: جمعه 3 اردیبهشت 1395 03:23 ب.ظ