تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - مسابقه جادوگران قسمت 13
این داستان ادامه دارد...

مسابقه جادوگران قسمت 13

شنبه 21 فروردین 1395 07:43 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ♥FATEMEH♥
ارسال شده در: مسابقه جادوگران ،


سلام بچه هـــا

قسمت 13 رو اوردم این قسمت توش جاستینا و مریم و آیدا میان

راستی دلیل اینکه مهشید مرد اینبود که

خیلی وقت بود آنلاین نشده و وینکسیا رو که نمیشد بکشم

و همینطور بقیه بچه ها هم داستانو میخونن و بعد داغون میشه

واسه همین مهشید مرد دلیل دیگه ای نداشت

ببخشید مهشید 

دم در کاروانسرا یک عکس بزرگ از یک آدم بود از ریش سبیلاش معلوم بود که از این آدم گنده هاست وارد کاروانسرا شدیم بلوم و فلورا و استلا مسئولیت گرفتن اتاقو به عهده گرفتن .
بلوم:سلام آقا یک اتاق میخوایم اگه شد 2 تا
-باشه تا کی میمونین ؟
اس:از اینجا تا آلفیا چه قدر راهه ؟
-زیاد نیست5 6 کیلومتر
-با پرواز حل میشه
-ها ؟
-هیچی .. واسه یک شب لطفا واسه شام و صبحونه هم مارو بنویسین
-چشم اینم کلید اتاق
من داشتم با ثنا درمورد موضوع صحبت میکردم ثنا اصصلا راضی نشد فاطمه با غزل و تکنا ، تکنا که اصلا قبول نکرد غزلم یک مشکوک شد واسه چشاش اصلا کارمون خوب پیش نمیرفت خوب استلا خودشو تو دل همه جز منو فاطمه جا کرده بود بلوم و بقیه اومدن کلیدو دادن گفتن شامم بخوریم یکم سالاد و خوراکی زدیم تو رگ .
-حالا چی دیگه چی کار میکنی ؟ اسی دیگه کارشو کرده
-میدونم ولی چی کار میتونیم بکنیم بریم .. ( یهو جاسی میاد )
جاسی:سلام میتونم اینجا بشینم ؟
-البته بفرمایید
فاطمه بهم یک چشم غره رفت که باید بریم و ادامه حرفامونو بزنیم
جاسی در حال خوردن هات داگ و کباب و همبرگر بود و صدای جوییدنش از صد کیلومتری معلوم بود.بعد یهو گفت : ادامه بدین به من کاری نداشته باشین با اجازتون یکمشو شنیدم یام یام اسی کیه ؟ شوهرته ؟ یام یام ( صدای خوردنه :)) من : چی ؟ نه نه استلا اسی میشه مخفف اسمش جاسی : اها حالا فهمیدم خوب بگین ببینم نکنه شما پری های گمشده آلفیایین فاطمه : نه ما دوستای اونایییم جاسی:میدونین دبیرا و مدیر اون مدرسه که سارا توش بود چی بود ؟ ولش کن چه قدر واسه پیدا کردن شما برامون پول گذاشتن اگه لوتون بدم میلیاردر میشم من : تو که اینکارو نمیکنی ؟ جاسی : خوب شاید نمیدونم یک شرط داره فاطمه : شرطش چیه ؟ جاسی : خوب راستش من طرفدار پروپاقرص دوستاتونم یعنی وینکسیا یک وبم دربارش دارم من : خوووب جاسی:میخوام منو دوستامو به گروهتون راه بدین اون وقت که شما میتونین تو ارامش به سر ببریم فاطمه :قبلش یک سوال استلا رو دوست داری ؟ جاسی:از همشون بیشتر من:آخه چرا باید اینقدر استلا طرفدار داشته باشه ؟؟؟؟!!!!!!!! فاطمه : خودت چی فکر میکنی
بلوم استلا فلورا تو یک اتاق میوسا آیشا تکنا توی یک اتاق و غزل و ثنا و ثمین و من و فاطمه تو یک اتاق بودیم جاسی مارو تو اتاقش برده بود جاسی به ما 2 تا دوستشو معرفی کرد اسم یکیشون آیدا بود اسم یکیشون مریم اسم خودشم جاستینا بود که گفت در اصل اسمش یک چی دیگست ولی همه اینشکلی صداش میکنن و دوستاش جاسی ما هم عادت کردیم میگفتیم جاسی کل اونشبو بیدار موندیم و درباره نقش شوم مانستر صحبت میکردیم ( این اسمی بود که روش اون شب گذاشتیم ) جاسی متعقد بود باید اسمش باشه نفله کن جاسی دختره خوبی به نظر میومد من که عاشقش شدم اونشب کلی خندیدم بالاخره همه به اسی شک کردن ثنا از چشماش معلوم بود نمیخواد استلا رو بفروشه فاطمه فهمید ولی به رو خودش نیورد فردا صبح راه افتادیم رفتیم. توی راه خاطرات مریم و شنیدیم که چی شده بعد آیدا درباره کاراش گفت جاستینام که از اول تا اخر خاطرات تیکه میپروند مثلا یهو مریم یک چیز بی نمک میگفت جاسی میگفت دیشب سرشو کرده تو دریاچه ارومیه نمکاشو خورده جاتون خالی منم باهاش رفتم هر چی گفتم این کارو نکن ولی کرد اینم آخر عاقبتش .ولی خیلی خوب بود از صمیم قلبم میخندیدم . 
وقتی یک کیلومتر مونده بود بلوم رفت پیش ثمین ، گفت :ثمین میخوام بهت یک چیزی بگم رک بهم میگی ؟ ثمین:باشه بلوم:استلا به نظرت کاریش شده ؟ فکر میکنم شما یک چیزی فهمیدین خیلی وقته اون درباره هیولا بام حرف میزنه ولی حرفاش غیر منطقی هیچی نمیفهمم چشماش ثمین:اره ما خیلی وقته متوجه شدیم بلوم:پس چرا به ما چیزی نگفتین ثمین:چون اون دوستتون بود تازه ما به تکنا گفتیم اون باور نکرد تو باید با دوستات صحبت کنی این تنها راهشه بلوم:شاید حق با تور باشه ( "ر" رو خودم اضافه کردم به یاد فیلم تور یا ثور ) وقتی رسیدیم دم مدرسه آلفیا یک نقشه کشیدیم قرار شد اول دستگاه کنترلو از کار بندازیم از در پشتی که هیچکی مارو نمیبینه بریم اونجا میخورد به قسمت ممنوعه کتابخونه فقط نباید کسی مارو میدید این تیکشو من ( بلوم ) نقشه کشیده بودم چون میخواستم دوباره درباره افسانه بخونم فاطمه و غزل همراهیم کردن و  گفتن استلا با ثنا میره ولی من ( فاطمه استلا ) کاملا مخالف بودم چون هر کاری استلا میتونست سر ثنا بیاره شایدم الان یک چیزیش شده بود که قبول نمیکرد استلا بدجنس شده در هر صورت با چیدمان عالی غزل و تکنا برناممون پیش رفت آماده شدیم برای رفتن توی مدرسه ...




نظراتـ ـ ـ ـ : قسمت 14
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: شنبه 21 فروردین 1395 07:47 ب.ظ