تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - مسابقه جادوگران قسمت 12
این داستان ادامه دارد...

مسابقه جادوگران قسمت 12

سه شنبه 17 فروردین 1395 02:33 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ♥FATEMEH♥
ارسال شده در: مسابقه جادوگران ،


سلام ببخشید داستانمو نزاشتم

چون به طور افتضاحی مزخرفه :) 

دوست دارم زود تموم بشه برم یک داستان درباره فیلما بزارم

چون فیلم خیلی دوست دارم 

تا وینکس و کارتونای دیگه

خوب این قسمتم که خودتون میدونین چی میشه

پس برید ادامه مطلب


هوا سرد بود هیچکی حال حرف زدنو نداشت تو غار قایم شده بودیم غوله رفته بود و غزل فهمید که یک نشونه ای پیدا شده با تکنا از اونور پچ پچ میکردن حتی فاطمه حوصله ثنارو هم نداشت بعد اون روز خوب معلوم بود که هیچکی نمیتونه کاری کنه فلورا بیرون غار بود روی سکو داشت فکر میکرد ولی به چی خدا بزرگه ..!
-غزل نشونه پیدا شد ببین دقیقا 
و به زیر ثمین اشاره کرد
- من ؟
-آره اینا میگه اونجایه
-ولی زیر من هیچی نیست ببین
-خوب نمیدونم اینکه اشتباه نمیکنه !!!!!!!
-ثنا تو برو فلورا رو بیار همه برن بیرون من با قدرتم داغونش میکنم شاید زیر غار باشه
همه گفتن باشه باهم رفتیم بیرون
ثنا:سلام فلورا بدو بیا دم غار پیدا کردیم نشونه رو
-من نمیتونم دیگه با ثمین یک کلومم حرف بزن چه برسه بیام پیش بچه ها
-تو که از ما بزرگتر و عاقلتری اخه واسه چی میترسی
تازه اگه نشونه باشه میدونی خیلی خوب میشه  فکر میکنی چیه
-احتمالا یک هیولای دیگه یا اس
فاطمه بلوم داد میزنه:استللللللللللللااااااااا
-دقیقا از همین میترسیدم
ثنا:میترسیدی دوستت.. دوستم ..دوستمون نمیدونم اصلا هر چی برگشته !
-آره ولی هی کجا میری ؟
استلا چشماش عوض شده بود(شکل1-1(مثل کتابامون )) داد میزد طلسم شده ولی هیچکی نفهمید جالب تر این بود که استلا هم گفت بچه ها چه قدر از دیدنتون خوشحالم و بعد بلوم مارو به استلا معرفی مرد اون علاقه ای شدیدی به ثنا پیدا کرد چون بعد از چند ساعت که توی راه بودیم درباره ی مد و بوتیک و اینا حرف زده بودن من توی راه با فاطمه حرف میزدم
Image result for eyes evil
شکل 1-1
فاطمه:خوب چی شده؟
-من که میگم یک جای کار میلنگه چشمای استلارو دیدی
-آره مثل چشای سارامون شده
-آره دقیقا توی ارباب حلقه ها فقط قرمزش
-خوب پس باید طلسم شده باشه ولی همونطور که میبینی سالمه و همرو میشناسه تازه درست مثل یک 
-آره آره دوست ولی من که میگم نقششه آسمونو ببین گفته بود 6 تا اول وقتی استلا و سارا رو دزدیدن شده بود 2 تا حالا شده 3 تا
-پس یکی دیگم دزدیده شده
-شایدم داستان این افسانه اشتباهه شاید بلوم اشتباه بهمون گفته
-یعنی چی
-یعنی وقتی نشونه ها پیدا میشن این به نفع هیولاست و 
-آره فهمیدم و درصورتی ستاره زیاد میشه و کامل میشه که به ازای یکی برگشت باشه اون برمیگرده و باعث به وجود اوردن 
استلا:چیزی شده ؟ یکم بلند حرف میزنین تقریباا البته تقریبا همه حرفاتونو شنیدیم
ثنا هم کنارش بود و انگار میخواست گریه کنه اشک تو چشماش جمع بود و خیلی ناراحت صاف وایستاده بودو سرشو تکون میداد و میگفت نه
بلوم:نگاه کنین یک کاروانسرا میتونیم امشبو اونجا بمونیم
همه موافقت کردن مخصوصا ما 3 تا که یک چیزایی بو برده بودیم باید هر جور بود ب بقیم میگفتیم استلا وقتی از بغلمون رد شد همچین نگاهی کرد که تو عمرم ندیده بودم و از ترس تو گورم لرزیدم...

قسمت بعدی : ملاقات با 3 دختر دیگه




نظراتـ ـ ـ ـ : خوشحال میشم نظرتو درباره داستانم تو پست ثابت بهم بگی
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 17 فروردین 1395 02:58 ب.ظ