تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - بریویکس فصل یک قسمت 2
این داستان ادامه دارد...

بریویکس فصل یک قسمت 2

چهارشنبه 4 فروردین 1395 07:55 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : 404
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،


نام:بریویکس کلاب
نام فصل:بریویکس و خون آشام ها
نام قسمت:بدترین اتفاق
ژانر:احساسی،ترسناک،اکشن
شخصیت ها:وینکس،خانواده ی ساکامی و موکامی،خون آشام ها،فاطمه،ثنا،ثمین،مریم،فتطمه استلا،جاستینا

بچه ها این همون بوتیکس خودمونه ها
*توجه*
اینو شب موقع خواب نخونید خوابتون نمیبره
منه نویسنده دیشب به زور خوابیدم.
بیماری قلبی داری هم نخونش


راستی این قسمت گریه داره ها
گوینده ی جاستینا:میذاری حرف بزنم عزیزم
گوینده ی ثمین:آره عزیزم
گوینده ی جاستینا:ممنون!اعصابم به خاطر دیشب خرد بود.تو استخرمون رو یه تشت بادی خوابیده بودم.بارون میومد خیلی حال میداد.یهو یه چیزی پامو گرفت و کشید و منو برد ته آب.استخرمون خیلی عمیقه.میترسیدم دیگه نتونم برگردم بالا.اون چیز که یه خون آشام بود شونمو گاز گرفت بعدش دیدم اینجامو بعد از ثبت نام رفتم تو کلاس.بقل دستیام خیلی زر زر میکردن اصلا اعصاب نداشتم
ثمین:از اون آپم خوشت اومد؟ حال کردی
فاطمه:آره خیلی...
من:اه بسه دیگه چقد زر میزند اعصابم خورد شد.میشه خفه شید
فاطمه:ببین اعصاب نداری جوشاتو رو ما خالی نکن.به ما چه؟
یهو یه دختر با موهای مشکی و زرد صورتی(امسال)اومد تو.تو چشماش قهوه ای بود خود چشمش آبی گفت:اینجا چه خبره؟چرا انقد داد و بی داد میکنید؟؟!!
گوینده ی مریم:خب دیگه نوبت منه.دیشب شب هیجان انگیزی داشتم.داشتم با کامپیوترم آپ میکردم یهو برق رفت
من:اه لعنتی!همش پرید.کلی زحمت کشیده بودما.یهو یه چیزی پامو گاز گرفت
من:آااااااخ
بعدش از هوش رفتمو دیدم اونجامو ثبت نام کردمو رفتم کلاس.چشون بود؟چرا دعوا میکردن؟
گفتم:
_چرا دعوا میکنید چی شده؟
فاطمه گفت
_والا ما دوتا داشتیم حرف میزدیم این یهو زد به سیم آخر
_عه چرا؟
جاستینا:آخه من نمی فهمم چرا انقد خوشحالید.از خانوادتون دور شدید خوشحالی داره؟
من:آره ولی باید با این موضوع کنار بیایم
فاطمه:راست میگه
جاستینا:چرا متوجه نیستید!من به مدیر گفتم میخوام برگردم خانوادم نگرانم میشن گفت حافظه ی خانوادتون دستکاری شده اونا شمارو فراموش کردن همه ی دوستاتون شما برای همیشه از همه ی دنیا پاک شدید دوستاتون،هم کلاسیاتون،فامیل،حتی خواهر و برادراتون و خانوادتون چرا نمی فمید،دیگه هیشکی مارو نمیشناسه ما کلا یه سری آدم نه، خون آشام بی کس و کاریم و برای هیچکس مهم نیستم.
یه لحظه سکوت بد و گریه داری کلاسو فرا گرفت.چرا؟آخه چرا خانوادمون باید مارو فراموش کنن؟چرا اونا مارو آوردن اینجا؟اصلا نمیشه درک کرد!ما آخه به چه کارشون میومدیم؟!
همه رو بعض گرفته بود اون دختری که موهاش زرد بود پایینش صورتی خیلی اشک میریخت از همه بیشتر(گشت از تبلت فاطمه بلوم چو دلش دود بلند       بر نت کرد رقم بس که مکرر فراموش!)
یهو یه دختر با موهای مشکی و هایلایت سفید با چشمای قرمز و وسطش نارنجی اومد تو
گوینده ی فاطمه استلا:حالا من.وقتی تنها داشتم جلوی آیینه به صورت خوشگلم کرم میمالیدم یهو یه پسره که خون آشام بود اومد و گفت
_سلام ام.نکو جان
من:وای تو چه خوشگلی.ولی برو گمشو نصف شبی خونه ی ما چیکار میکنی؟
_خودت بعدا می فهمی ام.نکو.جان
بعد اومد و من و گرفت و شونمو گاز گرفت.بعدش دیدم اینجام و وقتی مدیر گفت خانوادم فراموشم کردن ضد حال ناجوری خوردم.وقتی رفتم تو کلاس همه مث من گریه میکردن.یهو استادمون اومد تو کلاس.
خودمونو جمع و جور کردیم.استادمون خیلی خوشگل بود انگار میشناختیمش.
یهو یه دختر با موهای قهوه ای شکلاتی بود و چشاشم بنفش بود وسطش یاسی اومد تو و گفت:سلام.ببخشید دیر کردم
استاد:چرا دیر کردی؟
_دیر رسیدن بهتر از زشت رسیدن است
استاد پوزخندی زد و گفت:برو بنشین خوشمان آمد
گوینده ی ثنا:وای پس بلاخره نوبت منم شد،بعد بگید ما بدبختیم
گوینده ی فاطمه:زر نزن داستانتو بگو وگرنه نمیذارم تعریف کنی!
گوینده ی ثنا:ع*.دیشب تو حموم بودم و لباس زیر تنم بود تو جکوزی که یهو یه چیزی گازم گرفت.بعد دیدم اینجامو مدیرو.بعد رفتم خودمو تو آیینه دیدم.دیدم موهام یذره بد شده هیچی دیگه.آیینه رو کشیدم کنار دیدم وای چقد لوازم آرایش هیچی دیگه.آخرشم دیر رسیدم کلاس.چه همکلاسیای مزخرفی چقد دپ.نشستم کنار یه دختری که موهاش مشکی سفید بود.لامصب چه قدم ناراحته.
استاد:سلام بچه ها.بهتون حق میدم که ناراحت باشید ولی خانواده هاتون کاملا فراموشتون نکردن.احساس جای خالیتونو دارن.احساس پوچی!
ثنا:چی؟فراموشمون کردن؟ههه سبا که الان داره بدون من عشق میکنه،کلا من نیستم همه راحتن.
بعد منم که از ناراحتی همه رنج میبردم خودمم بغض کردم
گوینده ی استلا:خب بسه.دیگه باید بریم تو عمق ماجرا!وقتی برندون گولم زد و گفت برم پیشش برام یه سوپرایز داره گازم گرفت و خونمو خورد اینشکلی شدم...

این داستان ادامه دارد...
قسمت بعد خیلی هیجان انگیزه 




نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 23 فروردین 1395 08:11 ب.ظ