تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - قسمت یک برویکس کلاب
این داستان ادامه دارد...

قسمت یک برویکس کلاب

سه شنبه 3 فروردین 1395 08:42 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : Min Aika
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،


نام:بریویکس کلاب
نام فصل:بریویکس و خون آشام ها
نام قسمت:وامپیرلند!
ژانر:احساسی،ترسناک،اکشن
شخصیت ها:وینکس،خانواده ی ساکامی و موکامی،خون آشام ها،فاطمه،ثنا،ثمین،مریم،فتطمه استلا،جاستینا

بچه ها این همون بوتیکس خودمونه ها
*توجه*
اینو شب موقع خواب نخونید خوابتون نمیبره
منه نویسنده دیشب به زور خوابیدم.
بیماری قلبی داری هم نخونش
گوینده ی فاطمه:
شب بود،خیلی می ترسیدم و خیالاتی شده بودم چون تازه یه کتاب راجب خون آشاما خونده بودم.باد زوزه میکشید،هی به خودم میگفتم بابا خیالاتی نشو دختر،این چیزا اصلا وجود ندارن،ولی یهو یه رعد و برق زد و بارون شدیدی گرفت،به سمت دیوار چرخیدم و چشامو بستم بلکه خوابم ببره.
حس کردم یه چیز خیلی سرد دستشو گذاشت رو من.نفسش گرم نبود سرد بود،نمی خواستم برگردم ببینم چیه ولی ناخواسته برگشتم.
چشمای شب نما و ترسناکش،نیش بزرگش،پوست سفیدش،آره اون یه خون آشام بود.
خشکم زد نمی دونستم چیکار کنم،خون آشامه خیلی ریلکس سرمو کشید کنار و گردنمو گاز گرفت،خیلی می سوخت.از هوش رفتم...
وقتی بیدار شدم توی یه اتاق بودم و یه لباس خواب شیک تنم بود،از کجا اومده بود!پاشدم و در اتاقو باز کردم.یه پسر خون آشام کنار در وایساده بود.همونی بود که گازم گرفت.گفت:
_پس بلاخره بیدار شدی
_چرا منو آوردی اینجا؟
_چون بهم دستور دادن.حالا برو لباس مدرسه که اونجاس بپوش.بعدم برو دفتر مدیر واس ثبت نام
بعد رفت
_هی صب کن کجا میری؟!اینجا کجاست؟
_اینجا سیاره ی vapmireland هست.اینجا هم مدرسه ی  Ryoutei هست
_چی؟!ولی من میخوام برگردم زمین!
_زمین؟!تو دیگه نمی تونی برگردی.چون تو دیگه انسان نیستی همه ازت میترسن!
اون راست میگفت من انسان نبودم!پوستم سفید شده بود متوجه نیش بزرگم شدم.رفتم تو اتاق و خودمو تو آیینه دیدم
وای چشامو.ببین چه سبز شبرنگی شده،موهام،زرد مایل به نارنجی و پایینش صورتی
لباسمو پوشیدم و با خوشحالی رفتم تا ثبت نام کنم.
یه دختر مو زرد با چشم های زرشکی کنار دیوار وایستاده بود.ازش پرسیدم:
_اتاق آقای مدیر کجاس؟
_تو دانش آموز جدیدی؟
_آره
_اون طرف
اون با انگشتش بهم نشون داد که باید کجا برم
من رفتم اتاق آقای مدیر گفتم
_سلام
_سلام بنشین.خب این فرمو پر کن تو جزو خون آشامای جادویی مدرسه ای
_نوع قدرت دیگه چیه؟
_اگه نمی دونی یه معلم خل و چل جدید اومده اون بهت میگه.یه سری کلاسای تو با بقیه ی خون آشامای اینجا فرق داره.تعدادتون کمه و بیشترم میشه.خب بگیرش این برگه ی کلاساته.اولین کلاست که همین الانام شروع میشه اونجاس کلاس 102 خب دیگه وقتشه بری کلاست
برگرو دادم و رفتم،اونجا خیلی خوب بود،من جادویی بودم و خیلی خوشگل شده بودم،ولی دلم تنگ شده بود.برای خانوادم.
گوینده ی ثنا:دلت تنگ شده؟!!!تو همش دو ساعته اینجایی دختر.به نظر من اینجا خیلیم خوبه دلمم تنگ نشده دلمم نمی خواد برگردم
گوینده فاطمه:تو دلت تنگ نشده ولی من همون زمینو دوست.خب داشتم میگفتم بعدش رفتم تو اولین کلاسم نشستم میز اول یه دختر با موهای قهوه ای نشسته بود که پایینش سبز بود.مردمک چشمش آبی بود و خود چشماش سبز آبی بود،صورت گرد و خوشگلی داشت.
گوینده ی ثمین:فاطمه تو زیاد تعریف کردی حالا نوبت منه رسیدی به من دیه
گوینده ی فاطمه:باش
گوینده ی ثمین:با اینکه خون آشام شده بودم هنوز می ترسیدم.چون دیشب
 خیلی برام شب ترسناکی بود.دیشب رفتم آب بخورم بارون شدیدی هم میومد و.هی رعد و برق میزد.یهو یه خون آشام از پشت اومد وقتی برگشتم ترسیدم و لیوان از دستم افتاد و شکست و خرده هاش رفت تو پام انقد ترسیده بودم که دردو حس نمیکردم.می خواستم جیغ بزنم که گلومو گرفت و فشار داد.داشتم خفه میشدم یه صدایی به زور از خودم در آوردم اون گلومو ول کرد و گفت 
_خفه شو!
بعد سرمو به طرف بالا آورد و شاهرگمو گاز گرفت. بعدش نفهمیدم چیشد.دیدم اینجام تو دنیای خون آشاما و با مدیر حرف زدمو آخرم اومدم سر اون کلاس.بقل دستم یه دختر با موهای زرد و پایینش صورتی نشست که صورتش مربعی بود چشماش گرد بودن،مردمکش عسلی و خود چشمش سبز بود.کلا خیلی خوشگل بود.
گوینده ی فاطمه:منو میگه ها
گوینده ی ثمین:بذار تعریف کنم دیگه ای بابا.کلاس سوت و کور بود فقط من و اون بودیم.گفتم سر بحثو باز کنم تا از این سکوت درآیم.
من:آ....م امممم سلام!
فاطمه:با منی؟!
_مگه غیر من و تو کس دیگه ایم اینجا هست؟
_نه!
_خب...
_ببخشید سلام.آ....ااا....م اسمت چیه؟
_اسم من ثمینه اسم تو چیه؟
_اسم من فاطمه اس.تو میدونی قدرتت چیه؟
_نه والا.تو چی؟
_منم نمیدونم.تو میدونی معلممون کیه؟
_وا!از کجا بدونم مثلا
_توئم تو زمین بودی؟
_آره
_کارتون مورد علاقت چیه؟
_چقد سوال میپرسی!وینکس
_جدی؟منم همینطور!تاحالا وب کلوپ پیروزی وینکس رفتی؟
_رفتم؟!خخخخخخخ یکی از نویسنده هاش منم!
_ثمین!یذره منو نیگا کن ببین منو میشناسی؟!
برانداز کردمو گفتم:
_نه والا!
_فاطمهههههه...
_بلوم
_آورین.ثمین ناموسا خودتی؟
_آره تو چی؟
_منم ناموسا خودمم
یهو یه دختر با موهای آبی(امسال)که موهاش هایلایت شده بود با رنگ سرمه ای  درو باز کرد و اومد تو.چشماش سرمه ای بود وسطش آبی.
اخم کرده بود نشست و سرشو گذاشت رو میز هی دستاشو از عصبانیت میزد رو میز...


این داستان ادامه دارد...
عاقا دیشب که داشتم مینوشتم.رفتم مسواک بزنم واقعا باد زوزه میکشید،رعد و برق زد بارون شدیدی گرفت.خدا کنه این اتفاقا واسه شما نیوفته!




نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: یکشنبه 13 تیر 1395 04:07 ق.ظ