تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix Club فصل یک قسمت 35
این داستان ادامه دارد...

Delix Club فصل یک قسمت 35

پنجشنبه 31 تیر 1395 10:07 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:جادوی سپید...(طولانی)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

عاغا بی جنبه ها نخونن همه اهل دل  باشن خخخخخ + این داستان توش + 18 داره نگین نگفتین نه + 18 در اون حد خخخخخخخخخخ

از جام بلند شدم و رفتم تو راهروی مرموز مدرسه همینطور داشتم میرفتم که خوردم به یک نفر سرمو بالا آوردم دیدم پیتره پریدم بغلش  و هق هق فضای اونجارو پر کرد پیتر منو از خودش جدا کرد و دستاشو رو صورتم گذاشتو گفت:
کیمیا؟!!!! چیشده
درحالی که هق هق میکردم و نمیتونستم حرف بزنم گفتم:
چیزی نیست....
پیتر:
مگه میشه؟؟؟
دستامو از تو دستاش ول کردمو گفتم:
اره میشه و رامو کشیدمو رفتم
وقتی دیم داره دنبالم میاد سرعتمو زیاد کردمو دویدم که خوردم به یک نفر سرمو بالا آوردم عه اینکه دیمیتریه
خیلی عصبی بهم نگاه کرد انتظار داشت ازش معذرت خواهی کنم هه رامو کشیدمو رفتم که صدای خورد شدن استخون بازومو شنیدم برگشتم دیدم دیمیتری دستمو گرفته با چشای به خون نشسته گفت:
عشقم کجاس؟؟؟
من:
کدوم عشقت؟؟
فشار دستشو زیاد کرد که یک جادوی الکتریکی به دستش زدم به دستم نگاه کردم بازوم کبود شده بود
دیمیتری داد زد:
جاسی کجاس؟؟
من:
بگردو پیداش کن
دیمیتری:
از این حرفت پشیمون میشی
من:
چون تو گفتی باورم شد هه
دوباره راهمو کشیدمو رفتم
گ.جاسی:
داشتیم از راهروها میرفتیم پایین که روبه روم دوباره آیاتو ظاهر شد داشت صورتشو بهم نزدیک میزد خشکم زده بود که با تکونای یک نفر به خودم اومد...
فاطمه ب:
جاسی..جاسی؟!!... چته دختر؟؟
منک:
خوبم بریم
فاطمه ب:
ولی من اینطور فکر نمیکنم
من:
بیخیال
و دوباره به راهمون ادامه دادیم سرم پایین بود که احساس کردم فکم منقبض شد خوردم به دیوار؟؟؟؟
سرمو آوردم بالا که دیدم تو بغل دیمیتریم
جیغ زدم:
ولم کن لجن
دیمیتری:
اگه نمیگرفتمت الان از 50 پله باقی مونده میوفتادی پایین
من:
بهتر ازاینه تو بغل تو باشم ولم کن
محکمتر منو گرفته بود  و ولم نمیکرد نمیفهمم جان کجاس؟؟؟!!!!
به خودم اومدم دیمیتری صورتش دو میلی صورتم بود چونکه اون دستم آزاد بود محکم خوابوندم تو گوشش که برق از چشاش پرید و محکم پرتم کرد اونور  و چون کفشام پاشنه بلند بود پام پیچ خورد و و اگر فاطمه اس و فاطمه ب نبودن حتما میوفتادم که الان افتادم تو بغل فاطمه ها برگشتم با خشم نگاش کردم و گفتم:
دیگه دورو برم نبینمت سگ...!
و اومد نزدیک همینطور داشت آروم آروم میومد نزدیک که یکی با مشت زد تو صورتش و ودیمیتری پخش زمین شد برگشتم مت طرفی که زد تو صورتش دیدم جان به من نگاه کرد و گفت:
خوبی؟؟
من:
آره بیا بریم
جان:
باید حسابشو بزارم کف دستش
من:
نمی ارزه خودتو به خاطر ادم بی لیقات خسته کنی در ثانی خانوم فاراگوندا اگه بفهمه اخراجی...
جان:
بریم گلم
گلم؟؟ چه مهربون خخخخخ با فاطمه ها راه افتادیم سمت کلاس و رفتیم رو نیمکت مخصوص نشستیم کتابامو گذاشتم رو میز و با ورود استاد دیگه کلاس درس آغاز شد...
با ورود استاد یک لحظه متعجب موندم این..اینکه آیاتویه.... مگه خون آشاماهم جادوی سپید بلدن؟؟
آیاتو:
آیاتو هستم استاد جادوی سپید بهتره سر کلاس من حرف گوش کن باشین وگرنه تشنه میشمو خودتون میدونید چی میشه در نبود من استاد روکی میاد... برگشتم به فاطمه ب نگاه کردم که داشت با حالت باشه تو راست میگی به آیاتو نگاه میکرد آیاتو نگاش افتاد به من و گفت:
بی انضباطی و حرف گوش نکردن = اخراج از کلاس
منم دستمو بالا بردمو  گفتم:
ببخشید استاد آیاتوووو مگه خون آشاماهم جادوی سپید بلدن؟؟
که کلاس پوکید از خنده با دهن کجی بهش نگاه کردم که با  حالت مغروری گفت:
نباید بلد باشن؟؟
من:
بهشون میخوره اینقدر مظلوم باشن آخه
آیاتو:
دیگه ما اینیم دیگه پری دریای
از این لقب متنفر بودم....
تو دلم یک لقب بهش دادم و زیر لب گفتم:
هه قورباغه مغرور چش قرمزی خخخخخ از لقبش خندم گرفت که برگشت مرموز نگام کرد
و گفت:
خانومه؟!!!
من:
جاسی هستم 
عوضی فکر کرده من خرم اره ارواح عمت تو نمیدونی من کیم یک بار دیگه باید با کفش برم تو صورتش تا آدم بشه...
آیاتو:
صفحه اول کتابو بخونید...
منک
چشم استتتتتتتتتتتتتتتتاد
با این لحن استاد گفتنم بدجور عصبی شد و گفت:
ناراحت بنظر میاید؟؟
شروع کردم به خوندن صفحه اول که پره فرمول بود هه صفحه سختو انداخته فکرک رده من بلد نیستم بخونم احمق...
با زنگ مدرسهپاشدم و کولمو برداشتم و با بچه ها رفتیم بیرون که گفتم:
از حق نگزریم خوب درس داد چچی همه فرمولم داد با اون عینکش...خخخخ
(از این به بعد فاطمه ب در داستان فاطمه صدا میشه  وفاطمه اس در داستان فاطی )
فاطمه برگشت و گفت:
جان من نگو که نزدیک بود عق بزنم از جادوی سپید متنفرم کلاسش شبیه بچه ها بود...
من:
حالا روکی بیاد معلوم میشه شبیه بچه هاس یا نه
فاطی:
آره فکر کنم اون موقع از بقیه کلاسا بیشتر دوسش داشته باشی
فاطمه:
اره اونکه فرق داره...
فاطی:
بدبخت لوکاس
فاطمه دووید دنبال فاطی که من داشتم بهشون میخندیدم که یکی از پشت بغلم کرد و صورتشو نزدیک گردنم کرد یاد خوابم افتادم شاید آیاتو باشه....
چونکه حرکات رزمیم خوب بود برگشتم و با پام زدم زیر فک طرف که حدسم درست بود..
گ.باران:
...



نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: پنجشنبه 31 تیر 1395 10:27 ق.ظ