تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت 34
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت 34

چهارشنبه 30 تیر 1395 07:00 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:کابوس...(طولانی)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

عاغا بی جنبه ها نخونن همه اهل دل  باشن خخخخخ + این داستان توش + 18 داره نگین نگفتین نه + 18 در اون حد خخخخخخخخخخ



باران:
اینجوری یک بشکن زد و هممون ظاهر شدیم توی یک  دنیای دیگه زمیناش شطرنجی رودخونهاش از شکلات و درختاش ابنبات...
به لباسم نگاه کردم باورم نمیشد اینجا کجاسسسس؟
باران:
به واندرلند خوش اومدیم
فاطمه اس:
راه بیرون رفتنشم میدونی
باران برگشت و مرموز نگاه کردو گفت:
راستشو بخوای نه و بعدشم زد زیر خنده
همینطور داشتیم به راهمون ادامه میدادیم که یاد زخم گردنم افتادم دستمو گذاشتم روش که اثری از زخم روی گردنم نبود به دستم نگاه کردم اونم زخمش نبود انگشت سبابمو گذاشتم رو لبمو همینطور که راه میرفتک تو فکر بودم که دیدم اعضای دلیکس نیست توی یک جنگلم با وحشت برگشتم که آیاتو از بازو هام منو گرفته بود و هر لحظه بهم نزدیک تر میشد از وحشت دیگه گریم گرفته بود با تکون تکون شدیدی زیر پام خالی شد و آیاتو هم با من اومد با جیغی از جا پریدم که اعضای دلیکسو دور خودم دیدم همشون وحشت زده داشتن منو نگاه میکردن
دستمو زدم جای گردنم زخم نبود دستمم زخم نبود بخیال سرمو گذاشتم رو بالش و پوفی از سرآسودگی کشیدمو گفت:
کابوس لعنتی
باران:
جاسی خوبی؟
فاطمه اس:
چرا جیغ میزدی؟؟
من:
جیغ؟؟من؟؟
فاطمه ب:
اره حالت خیلی خراب بود دیگه گفتم الان تو خواب سکته میکنی
من:
اها..
سرمو خاروندم و از جام بلند شدم امروز رو باید حتما تو کلاساباشیم وگرنه از کلاس میندازنمون بیرون با این همه تاخیر
رفتم تو دستشویی و یک مشت آب زدم  به صورتم به صورتم توی آینه نگاه کردم که آیاتورو پشت خودم ددیم جیغی زدم و برگشتم و به سنگ روشویی تکه دادم و دستم رو قلبم وبا وحشت به تصویر روبه روم خیره شده بودم در دستشویی رو زدن که اون تصویر از جلوم محو شد پس خواب نبوده اینجا داره یک اتفاقایی میوفته باید لیچارد رو ببینم اون مدرسه جادوگری داره مطئنم زیر گروهشونه
ریلکس از تو دستشویی رفتم بیرون و گفتم:
اتفاقی افتاده؟؟؟
کیمیا:
اتفاق که چه عرض کنم همین الان بود جیغ زدی
من:
من؟؟ حالتون خوبه؟؟؟
من جیغ نزدم
و رفتم بالا  و لباسامو پوشیدم و رفتم جلوی آینه  ورژمو برداشتم زدم به لبم همینطور مشغول بودم که دوباره تصویر آیاتو از تو آینه به پدیدار اومد ایندفعه نترسیدم با رژ قرمز تو دستم دور اون عکسه تو آینه خط کشیدمو گفتم ازت نمیترسم....
به تصویر تو آینه خودم دهن کجی کردم و رفتم پایین
گوینده فاطمه اس:
جاسی اومد پایین و راه افتادیم سمت کلاسا... کلاس این سری کلاس جادوگری سپید بود که شماره کلاسش 3465 باید میرفتیم طبقه اول
از پله ها داشتیم میرفتیم پایین که جاسی یهو سر جاش وایستاد
گ.فاطمه ب:
داشتیم سرخوشانه میرفتیم پایین که جاسی یهو سرجاش واستاد و به روبه روش خیره شد رفتم طرفش و وتکونش دادم که هیچ عکس العملی نشون نداد و  گفتم:
جاسی..جاسی؟؟!!! .. دختر چته تو؟؟
گ.باران:
ما سه تا زودتر رفته بودیم تو کلاس 3 دقیقه دیگه استاد میومد نگران شدم جاسی ایناشون چرا نیومدن چرا جاسی با من حرف نمیزد همش احساس میکردم اضافیم اخه جاسی از وقتی تو خواب جیغ زد بهم بی محلی میکرد حتی امروز صبح که از کمپشون اومدیم بیرون بغلش کردمو گفتم:
اودافظ جیگر
جوابمو نداد و حصار دستامو از دور خودش باز کرد ووزیر لب طوری که فقط خ رو شنیدم گفت خدافظ
صبحی بدجور دلم شکست
گ.کیمیا:
دیدم باران باز دوباره تو حاله خودشه و دیدم آدامس تو دهنشو بادکرده با سر اتودم زدم رو بادکنک آدامسش که صدای بدی داد و باران خلی عصبی توپید بهم و گفت:
عوضی این چه کاری بود؟؟
در حالی که خوشکم زده بود باران هیچوقت بامن اینطوری صحبت نمیکرد اشک  رو تو حلقه چشام احساس کردمو گفتم:
شرمنده
از جام بلند شدم و رفتم تو راهروی مرموز مدرسه همینطور داشتم میرفتم که خوردم به یک نفر سرمو بالا آوردم دیدم پیتره پریدم بغلش  و هق هق فضای اونجارو پر کرد پیتر منو از خودش جدا کرد و دستاشو رو صورتم گذاشتو گفت:
کیمیا؟!!!! چیشده
درحالی که...



نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: چهارشنبه 30 تیر 1395 07:19 ب.ظ