تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت 33
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت 33

دوشنبه 28 تیر 1395 06:20 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمتحمله خون آشام ها به مدرسه(این پارت طولانیه به خاطر غیبت طولانیم)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

عاغا بی جنبه ها نخونن همه اهل دل  باشن خخخخخ + این داستان توش + 18 داره نگین نگفتین نه + 18 در اون حد خخخخخخخخخخ


خب قسمت قبل تولد فاطمه اس بود که تو وبلاگ پارتی کل داستانمون بود

وضعیت: راهرو های مدرسه

گ جاسی:

خسته و کوفته داشتم از پله ها میرفتم بالا تا شاید عنایتی بشه به کمپمون برسم فقط من داشتم اینطوری شلو و ول میرفتم بالا بقیه زود تر از من رسیده بودن از پشت سرم صدای پا اومد زیاد توجه نکردم تقریبا بهم رسیده بود یک لحظه ترسیدم  برگشتم که یک نفر لباشو گذاشت رو لبام و منو چسبونده بود به دیوار و دستامم گرفته بود تنها کاری که تونستم بکنم این بود که بزنم نقطه ممنوعه طرف که خم شد و افتاد رو زمین گوشیمو از تو جیب شلوارم در اوردم و با چراغ قوش گرفتم رو شخصی که افتاده بود رو زمین وقتی قیافه طرفو دیدم  قلبم وایستاد من فکر کردم جانه ولی... ولی.. باورم نمیشد آیاتو اینجا چیکار میکرد...
همونطور که داشت از رو زمین بلند میشد و میومد سمتم و منم عقب عقب میرفتم میگفت:
بالاخره پیدات کردم پری دریایی
من:
خب آفرین حالا بهت مدال بدم؟؟
آیاتو:
با کار امشبت پشیمون میشی 

وقتی دیدم اونطوری داره میاد سمتم جاخالی دادم که با صورت رفت تو دیوار آب دهنمو قورت دادم و جیغ زدمو فرار کردم پیچیدم تو راهرو که خوردم به یک نفر عقب عقب رفتم و در کمپ رو باز کردم که فاطمه اس اومد و جیغ زد:
روکیــــــــ تو..توو ... نه و اینجا چیکار میکنی؟؟
روکی:
اومدیم شماهارو ببریم
گ فاطمه ب:
درحالی که خشکم زده بود از حرفش جاسی دستمو کشید و برد داخل کمپ و میز با جادوش کشید جلوی در انگار پشت در جنگ جهانی باشه 
گ جاسی:
سریع رفتم کولمو برداشتم و توش چیزای ضروریمو ریختم فاطمه ها همجریانو توضیح دادم همشون کولشونو آماده کردن همونطور که داشتم با باران حرف میزدم صدای جیغشون اومد گوشیمو پرت کردم توی کیفمو وزیپشو بستم و زیر لب گفتم:
لعنتی
کولمو انداختم پشتم و رفتم داخل باران ایناشون که دیدم آیاتو گلوی باران و گرفته و میخواد گاز بگیره از گردنش در صورتی که باران داشت تقلا میکرد و عاجزانه بهم نگاه میکرد پریدم روی آیاتو که از دستم گاز گرفت اومدم دستمو بگیرم که منو انداخت رو زمین و روم خیمه زد و گردنمو گاز گرفت که با پاز زدم تو ساق پاش پخش شد رو زمین  و بقیه اعضای گروه بالای سرم بودن خدا میدونه توی اون لحظه احساس مرگ داشتم به بدبختی و کمک فاطمه ها از جام بلند شدم گردنمو با دستم گرفتم  و فشارش دادمکه زهر آیاتو اومد بیرون روی زخمم یکمم الکل ریختم و دستمم همونکارو کردم
برگشتم ببینم آیاتو کجاس که یک چیزه سیاهی رومو پوشوند و افتادم رو پارکتای توی کمپ بارانشون صدای کمرمو شنیدم ولی کم نیاوردم و بلند شدم که ببینم طرف کیه...که صدای شکستن شیشه اومد آیاتو  و روکیو ودارو دستشون از اینجا رفته بودن
اعصاب شدیدا خورد بود توی این چند دقیقه اتفاقات وحشتناکی افتاد اخه اونا چجوری؟؟.. چجوری اومدن اینجا...
برگشتم رو به اعضای دلیکس که همشون کپ کرده بودن گفتم:
باید حصارو قوی تر کنیم وگرنه از بین میریم
فاطمه ب:
بهتره ما ازم درسه بریم ورگرنه بقیه قربانی ما میشن تک تک
فاطمه اس:
من برم چمدونمو ببندم
من:
نمیخواد همین کوله ها بسه لباس گرم همراهتون باشه میریم آفریقا اونجا گرم تره
باران:
بریم واندرلند
من:
باز تو کارتون دیدی؟؟
باران:
نه راست میگم تنها جای امنه مایه
من:
چجوری؟؟؟
باران:
اینجوری یک بشکن زد و هممون ظاهر شدیم توی یک  دنیای دیگه زمیناش شطرنجی رودخونهاش از شکلات و درختاش ابنبات...
به لباسم نگاه کردم باورم نمیشد اینجا کجاسسسس؟




نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 28 تیر 1395 06:38 ب.ظ