تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت 32
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت 32

جمعه 18 تیر 1395 05:58 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:Birthday paty of fatemeh s

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

عاغا بی جنبه ها نخونن همه اهل دل  باشن خخخخخ + این داستان توش + 18 داره نگین نگفتین نه + 18 در اون حد خخخخخخخخخخ


لوکاس مونده بود و برگشتم  وگفتم:
چه اتفاقی افتاد...
لوکاس:
من...
رفتم یقه لوکاس  رو گرفتم و گفتم:
چیکارش کردی؟؟؟
لوکاس دستمو از یقش کشید  وآروم گفت:
من کاریش نکردم
نمیودنستم اون لحظه چیکار کنم فقط پریدم بغل لوکاس وهق هق کردم
....
5 ماه بعد
گ.فاطمه اس:
5 ماه از اون روز بد میگزره 5 ماهه جاسی منو فاطی صدا نکرده 5 ماهه نور خورشیدی تو خونمون نیست جاسی تو کمایه و هر روز علائم حیاتیش بدتر میشه امروز 8 جولایه ... 10 جولای  تولدمه هه تولدی که جاسی توش  نیست
دلم میخواد خدا فقط جاسی رو بهم برگردونه جان خودشو تو اتاق زندانی کرده ودیمیتری این 5ماه رو جوری شادی میکنه که انگار... هووفنمیودنم شادیشو چجوری توصیف کنم توی بیمارستان  روبهروی اتقا جاسی وایستاده بودم و دستم رو روشیشه مانع بین خودمو جاسی گذاشتم به صورتش داشتم نگاه میکردم که یکهو چشاشو باز کرد  واینور و اونورو نگاه کرد به من نگاه کرد شوک مزده بود جاسی بی جون داشت بهم نگاه میکرد کیفی که جای مچ دستم اویزون بود از دستم افتاد چنان دویدم که تو راهرو به دکتر برخرود کردم دستشو گرفتم وگریه کنان گفتم:
به هوش اومد دکرت کمکش کنین.....
دکتر دوید و رفتو من اونجا افتادم تازه فهمیدم جاسیم برگشت دویدم سمت اتاق که جاسی بیهوش بود لبخند رو لبم ماسید...  و جاش به غم قبلیم داد دکتر بعد از نیم ساعت اومد بیرون توی این نیم ساعت کل ناخونامو خوردم(جویدم اوق خخخ) و حمله کردم سمتشو گفتم:
حالش چطوره؟
دکتر لبخندی زد و گفت:
علائم حیاتیش برگشته الانم بهش مسکن زدم اسم چندین نفر رو برد
پرسید فاطمه(اس).جان باران فاطمه(ب) کجااان؟
و اسم چند نفر دیگه...
از خوشحالی زیر پوستم خون به جریان اومد بعد از چندین ماه من خندیدم گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به....
گ. جاسی:(یک روز بعد الان مرخص شدم :دی)
گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به باران و گفتم:
باران کدوم گوری ای تو خخخخ؟
باران:
سر تخته بشورنت اومدم خرید برای تولد فاطی دیگه
من:
رفتی مرکز خرید یا مرکز خرید بسازی بدو بیا دیگه دیر میشه...
باران:
در کمپو باز کن خو دستم شکست
من:
تف تو زاتت خخ
گوشیو قطع کردم و انداختم رو کاناپه کناریم سریع درو باز کردم که دیدم باران تو هر دستش 20 تا پاکت خریده سریع از دستش گرفتم که گفت:
خبرم(همون خبر مرگه خودمون) میمردی زودتر باز میکردی
من در حالی که داشتم چند تا از پاکتارو برمیداشتم گفت:
خب خبرت میمیردی زودتر میزنگیدی؟
اصلا چرا اینهمه خرید کردی؟
اینارو چجوری ببریم کلوب؟؟؟
باران:
به سه سوت
با جادوش همرو کوچولو کرد و رد توی بزرگترین پاکت که گفتم:
وقتی عقل نیست خبر جان در عذاب است دیگه
باران:
گمشو حاضر شو بریم وگرنه به هیچ کار نمیرسیم
من:
بدو بدو...
سریع حاضر شدم و رفتیم به کلوبی که اجاره کرده بودیم

خب سلام سلام 
میدونین که امروز تولده فاطمه اس عشقمه
منو باران براش یک جشن گرفتیم امیدوارم خشتون بیاد
لطفا شرکت کنید و مارو با نظراتتون خوشحال کنین دوستون دارم بای
دعوت نامه:
متن دعوت نامه:
Hello girls
today is our best friend birthday
I(jasi)and  baran we have a party 
:we want you go to the party in web
click(یکم صبر کنید قالب و بقیه چیزا میاد)
we are waiting for you
OOOhh time party:
8p.mto12.pm



نظراتـ ـ ـ ـ : به پارتی فاطمه استلا حتما بیاین
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: جمعه 18 تیر 1395 06:23 ب.ظ