تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت 31
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت 31

سه شنبه 15 تیر 1395 08:51 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( ادامش قسمت شکوفه قست به 7 یا 8 قسمت همون پارت قسمت قسمته که این میشه پارت 2 یعنی season1 episode27 part 4)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

عاغا بی جنبه ها نخونن این داستان +14 ساله(گفتم 14 چونکه بیشترمون 15 ساله ایم خخخخ)
 اخرین چیز یکه دیدیم دیدم جان با مشتش کوبوند تو دهن اون بارو و درگیری پیش اومد  واعضای دلیکس رو بالای سرم دیدم
گ.فاطمه ب:
سر میز نشسته بودیم که آروم به لوکاس گفتم:
عزیزم؟
لوکاس برگشت و بهم نگاه کرد زل زدم به چشای آبیش دلم گیلی ویلی میرفت من لوکاس رو خیلی دوست داشتم لوکاس گفت:
جانم عزیزم؟
من:
یک کفش جدید خریدم میشه بیای بهت نشون بدم؟
کیمیا:
امروز همه به یک دلیلی میخوان برن جایی جریان از چه قراره....
من:
از هر قراری باشه به تو مربوط نیست
کیمیا:
واا شوخیدم لوس
من:
اگه شوخیدی منم شوخیدم
دستو لوکاس  و گرفتم و رفتیم بالا که میشد اتاق خوابمون اول کفشو بهش نشون دادم  که وقتی دید چشاش برق زد و گفت:
خیلی خوشگله...
من:
جدااا؟.. آروم آروم رفتم جلو و دستمو گذاشتم رو یقه لوکاس لوکاسم دستشو دور کمرم حلقه کرد منم دوتا دستمو دور گردنش حلقه کردم و از اونورم کفشارو انداختم رو تخت پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش که  آروم لباشو گذاشت رو لبام.... همراهی میکردم لوکاس جلو جلو اومدو ومن عقب عقب میرفتم که پام خورد به تخت افتادم و لوکاسم افتاد رو من همونطور تو حال خدومون بودیم که صدای پاشنه کفش اومد سریع لوکاس از روم بلند شد منم زرنگ به بهانه دنبال کفش دنبالش میگشتم گفتم:
اه کفشم کوش میخواستم بهت نشون بدم... 
لوکاس در حالی که داشت از خنده میمیرد گفت:
کمک میخوای؟
من:
اره خیلی....بخوره تو سرت کمکت.خخخخ
بالاخره صدای پاشنه و تق تق کفش قطع شد بلند شدم که برم به ادامه کارم برسم که سرجام یخ زدم.... فاطمه اس زیر بغل جاسی رو گرفته بود که قسمت گیجگاهه سرش شدیدا خونی بود و به زحمت داشت میاوردش بالا... لوکاس کمکش کرد یمدونستم قصدش جزئ کمک چیزی نبود ازش تشکر کردم  و رفتم پایین که ظرف بیارمو برم صورت جاسی رو تمیز کنم که با صورت داغون دونفر دیگه مطابقت داده شد یکی جان و اون یکی.. وااای این اینجا چیکار میکنه؟دیمیتری...ایششش
یک ایشش بلندی گفتمو رد شدم که دیمیتری گفت:
جووون چه رونایه خوش اندامی داری 
رفتم جلو و از یقش گرفتمو بلندش کردم و یک تف تو صورتش انداختم که چشاش قرمز شد تعجب کردم و گفتم:
چشایه هیزتو جمع کن دیوث.....
و روبه جان نگاه کردمو گفتم:
بیغیرت از وقتی جاسی باتوی از وقتی باتو آشنا شده این بلاها سرش میاد...
جان:
متاسفم و چونش لرزید دلم براش سوخت ولی به درک رفتم تو آشپزخونه .... یک ظرف کوچولو برداشتم با باند و غیره نیمه راه بودم که صدای جیغ زدن فاطمه اس اومد ظرف از دستم افتاد  و نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم پیش فاطمه اس جاسی نفس نمیکشید و بیتحرک افتاده بود رو تخت.. رفتم جلو از شک نبضشو گرفتم نمیزد  سرمو گذاشتم رو قفسه سینش قلبش دیگه حرکت نمیکرد...
لوکاس مونده بود و برگشتم  وگفتم:
چه اتفاقی افتاد...




نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 15 تیر 1395 09:05 ب.ظ