تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت سی ام
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت سی ام

سه شنبه 15 تیر 1395 11:54 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( ادامش قسمت شکوفه قست به 7 یا 8 قسمت همون پارت قسمت قسمته که این میشه پارت 2 یعنی season1 episode27 part 4)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا


تو راه روها گ.کیمیا:
وقتی اون صحنرو دیدم...کلا جا خوردم یک آقای قد بلند که کت بلند مشکی موهای بلند باز البته پسر بود بهش میخورد یکی از پسرای دانشگاه باشه با چشاش داشت همه اعضای دلیکسو میخورد اینقدر بد بهم نگاه میکرد که سرمو انداختم پایین و سریع از کنارش رد شدم که دستمو گرفت اینقدر ترسیده بودم که بدنم شروع کرد به لرزیدن و منو کشید سمت خودشو و بغلم کرد... !!!!!! یعنی چی داشتم تقلا میکردم از بغلش بیام بیرون ولی اون خیلی قوی بود چاره ای نداشتم محکم زدم رو استخون ساق پاش که ولم کرد و پاشو گرفتو گفت:
پشیمون میشی از این کارت
من:
بیشعور... و راهمو کشیدم و با سرعت نور خودمو گم وگور کردم
گ.فاطمه ب
از کار کیمیا خوشم اومد ولی اون یارو تا خواست از کنارم رد بشه بهش گفتم:
اسمتون رو نگفتید...
پسره:
دیمیتری هستم و دستشو اورد جلو که دست بده منم ازش خوشم نمیومد و حتی بهش دستم ندادم وگفتم:
فاطمه هستم  ودستمو گذاشتم تو دست لوکاس ورفتم
خخخخخ خیلی ضایع شد اصا حال کردم
گ.جاسی:
همینطور لب چاه نشسته بودیم که دیدم بغل یک نفرم برگشتم دیدم جان وقتی صورتمو برگردوندم فاصله صورتامون 2 میل بود خودمو انداختم عقب  که افتادم تو چاه جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ  و افتادم روی یک چیزه نرمی.....وقتی سرمو بالا آوردم دیدم توی بهشتم خدای من اینجا کجاست لباسمم تغییر کرده بود شده بود یک لباس بلند از حریر و آبی رنگ جای آستینش با زنجیر های طلایی به یقم و دستم وصل میسد من کجام؟
چند تا پری اومدن جلو وقتی دیدمشون از تعجب چشام 10000000000000000000 تا شد چقدر خوشگل بودن....
اومدنر جلو وبهم سلام کردن..من:
س..س...سل....عه سلام 
پری سمت چپ:
چرا اومدی اینجا؟
میسخواستم اون جریان جان رو نگم و گفتم:
یهویی افتادم اینجا از قصد نبود
پری سمت راست:
تو کی هستی؟
من:
من؟امم من جاسی ام عضو گروه دلیکس ریا نباشه رهبرشون(تو دلم خاک برسرت خخخخخ)
پری سمت چپ وقتی این حرفوزدم اونقدر خوشحال شد که گفت:
با من بیا
من:
ببخشید میشه شب دوباره بیام الان دوستام اون بالا نگرانمن 
پری سمت راست یک جادو زد زیر پام و وگفت:
شب منتظرتیم.....
با سرعت نور رفتم به سمت بالا که از چاه خارج شدم و همراه خوردم  کلی جادو اپاوردم که حالت اکلیل مانندی ریخت  وقتی اومدم بیرون دلیکشو بقیه مثه اینکه داشتن از اون بالا نگاه میکردن ولی چیزی نمیدیدن وقتی با اون سرعت اومدم بیرون همشون نگاهاشون رو من بود ... به خودم نگاه کردم هنوز اون لباس تنم بود که خودمو تو بغل کسی دیدم سرمو به زور اوردم بالا که دیدم جانه و گفتم:
خ...ف..ه... خفه شدم
اروم ولم کرد و و گفت:
تو زنده ای؟
من:
جای تورو گرفته بودم؟
از اونور هم فاطمه ب و  باران اومدن بغلم کردن که فاطمه ب گفت:
این لبسا از کجا چه خوشگل شدی....
من:
نمیدونم افتادم اون پایین که.. یادم اومد نباید چیزی بگم که گفتم شب بهتون میگم...
فاطمه ب:
لباست فوق العادست عاشقش  شدم....
من:
بیا ماله تو
توصیف لباس:
یک لباس آبی که دکلته بود و از بالای بالا رنگش ابی تیره میشد  ومیومد به سمت پاین و کمرنگ تر و گمرنگ تر میشد پایین لباسم یک جادویی هم همراهم بود نیمدونستم چیه کفشام پاشنه بلند و ابی تیرخ و یقه اسکی و پشتشم باز  از جای یقش به طرز قشنگی زنجیرای ابی وصل شده بود به مچ دستم  موهامم به طرز فوق العاده ای بسته شده بود  یعنی جمع و باز بود مدلش
با بچه ها رفتیم سمت کمپ تا پامو گذاشتم داخل دانشگاه صدای سوت کسی رو شنیدم که گفت:
چه خوشگل شدی عشقم....
برگشتم سمت صدا که اون پسررو دیدم  سریع با یک بشکن لباس و موهامو به حالت اولیش برگردوندم و گفتم:
خفه....
و رامونو کشیدیم و رفتیم که فاطمه ب گفت:
این یارو اسش دیمیتریه و خیلیم پررویه
کیمیا:
عنتر ازش منتفرم
من:
اینارو بخییال تا دوساعت دیگه پسرا میان برای جشن....
فاطمه اس:
هیییییییییییییییی لازانیام سوووووووخت
من:
پیتزام شدذ زغال سنگ فکر کنم
رفتیم سریع داخل کمپ و در فر رو باز کردیم که خداروکشر هردوتاشون سالم بودن مرغ بریونمو از تو فر مخصوصش در اوردم و شور عکردیم به چیدن میز همش حس میکردم یک چیز ی کمه.. با جادوم چند تا ژله هفت رنگ درست کردم ووگذاشتم سر میز که همشون به شکل قلب بودذ که هر دونفر اسما روشون بود مثلا یک قلب (هفت رنگ) روش نوشت هشده بود Fatemeh & lukos اینطوری.. رفتم بالا  و حاضر شدم یک لباس شب چسب قرمز (البته نه خیلی چسب) موهامم بالا سرم بستم  و با رژ آتیشنم و  دیگه کاری نبود رفتم پایین که  یادم اومد کفشامو نپوشیدم دوباره رفتم بالا کفاشی پاشنه 12 سانتیمو در اوردم ووپوشیدم لباسم یک لباس قرمز نیمه چسب بودکه کمرش یک نوار مشکی براق(مثه راک اند رول9 داشت با صدای کفشم فاطمه اس سوتی زد و گفت:
جووون چه خوشگل شدی بلا
بهش یک نگاه انداختم خیلی خوشگل شده بود فاطمه یک لباس ابی مثه من به دلیکس نگاه کردم همه لباسشون مثه من بود ولی رنگای متفاوت و همه کفشا پاشنه بلند ولی کیمیا پاشنش 8 سانتی بود...
زنگ در زده شد که رفتم سمت  در و بازش کردم...جان همینطور مات ومبهوت داشت نگاهم میکرد  منم داشتم مات  ومبهوت اونو نگاه میکردم وضع بقیه هم همینطور بود...جان یک بلوز چسب قرم با یک جلیقه فوق العاده خوشگل مشکی با شلوار وکفش اسپرت که بنداش قرمز بود پوشیده بود
همشون عالی شده بودن...
گفتم:
بیاین داخل دیگه شما که از ما چیزی نذاشتین بمونه
جان:
کمتر خوشگل میکردین خووو
منک
از خداتم باشه برین سر میز تا من بیام اعضای دلیکس همه رفتن اومدم درو ببندم که در توسط جان بسته شد و منو تو بغلش گرفت و آروم بوسه ای روی لبام زد که لباش قرمز شد مردم از خنده سریع ازش عکس گرفتم که گفت:
ای شیطون..
من:
دلت بسوزه و دستشو گرفتم و رفتیم صدای کفشم رو پارکتا خیلی باحال بود عاشق این صدابودم رفتیم سر میز نشستیم و گفتم:
ببخشید اگه غذا ها بد شده بود ...همینی که هس خخخ نوش جان
همه زوجین داشتم بهم غذا میدادن و بیشتر  دلو و قلوه میخوردن تا غذا منو جان داشتیم اروم غذامونو میخوردیم که جان دستمو گرفت محکم دستشو فشار دادم که جان گفت:
آخ یک چیزی یاد مرفت بیارم از کمپ جاسی میای باهم بریم بهت نشون بدم ببینی خوبه یانه
من:
در حالی که تعجب کردم به فاطمه ب  و اس نگاه کردم که سرشونو تکون دادن که من گفتم:
باشه بریم
با جان رفتیم داخل کمپ به محض اینکه جان درو بست از کمرم گرفت و لباشو گذاشت رو لبام تعجب کردم از کارش سرشو اروم اورد پایین تو چشام نگاه کرد و گفت:
خیلی خوشگل شدی
صورتم سرخ شد که گفتم:
تو هم همینطور وآروم خودمو بهش نزدیک کردم  وبوسه ارومی روی لباش زدم که همراهی کرد 
با هم از کمپ رفتیم بیرون که یک نفر بهم زیر لنگی انداخت منم که هواسم بود از رو پاش پریدم نفمیدم کی بود فقط یک نفر با سرعت باد من وزا جان جدا کرد روبه روی جان وایستاد نگاش کردم دیمیتری بود
که میگفت:
دور اینو خط بکش ماله خودمه...
جان:
** نخور بینیم باو ولش کن بره وگرنه پشیمون
من که داشتم تقلا میکردم از بقلش بیام بیرون و نمیشد که بیام بیرون با اون دستم که آزاد بود با مشتم زدم تو دلش که هیچ عکس العملی نشون نداد و منو محکم پرت کرد اونور که سرم خورد به تیزی در.... چشام سیاهی رفت اخرین چیز یکه دیدیم دیدم جان با مشتش کوبوند تو دهن اون بارو و درگیری پیش اومد  واعضای دلیکس رو بالای سرم دیدم
گ.فاطمه ب:




نظراتـ ـ ـ ـ : قسمت بعد رو میخوای؟جواب=پست ثابت:4350تا
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 15 تیر 1395 12:25 ب.ظ