تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - بریویکس فصل یک قسمت 13
این داستان ادامه دارد...

بریویکس فصل یک قسمت 13

دوشنبه 14 تیر 1395 01:15 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : Min Aika
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،

نام:بریویکس کلاب
نام فصل :بریویکس و خون آشام ها
ژانر:درام،اکشن،ترسناک،عاشقانه،طنز
نام قسمت:داستان قدیمی
نویسنده ی این قسمت:فاطمه
ویرایشگر:فاطمه



بچه ها نظرا کمههه
راستی بی جنبه ها نخوننا
گوینده: فلورا
ماشین رفت تو یه جنگل ترسناک.میوسا خشمگین به یه نقطه خیره شده بود.می ترسیدم یهو بهمون حمله کنه.بعد یه لبخند مرموز به من و استلا زد و سرشو انداخت پایین و بعد لبخند از روی صورتش محو شد.کلا خیلی مرموز بود،همه چی عجیب غریب بود،انگار افتاده بودیم تو یه اوبلوین.
باید کاری برای میوسا میکردیم،ولی چجوری؟؟!!
رسیدیم خونه ی آقای سوکاما.آفتاب داشت در میومد.باید می رفتیم آلفیا،باید یه نقشه ای می کشیدیم.میوسا هنوز برای برگشت وقت داشت...

افتادی تو مرداب تاریکی انگاری
دست و پا میزنی، بیشتر فرو میری
تو اعماق تاریکی غرق میشی
همه چی رو می‌سپاری به فراموشی
با چشم باز به سمت تاریکی میری
چون راهی برای نجات نداری
همه چی رو از دست دادی
به هیچی نداری اعتمادی
ولی من دارم از تو درخواستی
میخوام عاشق من باشی
بهم اعتماد کنی،چون دیگه راهی نداری
بذار دندون های نیشم رو فرو کنم تو رگ هایی که داری
قلب و خونت رو بهم بده
عشقت رو نسبت بهم از دست نده
پا به پای من باش،هواتو دارم
اگه بخوان بگیرن امیدتو،من نمیذارم
با هم می جنگیم،کنار همیم
اگه مردیم،برای هم می میریم

از ماشین پیاده شدیم.رفتیم تو.خونش خیلی تاریک بود!
استلا:فلورا من می ترسم!تاریکه!(استلا از تاریکی می ترسه)
من:خاک بر سرت مثلا خون آشامی
_اصیل که نیستم
_بی خیال بابا
_وای دیزاین خونش چه خوبه!
میوسا:خیلی حرف می زنید اههه
استلا:شت!
آقای سوکاما:من برای شما اتاق جدا آماده کردم.خانم سولاریا اتاق شکا سمت چپه،خانم لینفا اتاق شما وسطه،و خانم ملودی اتاق شما سمت راسته
استلا:من که می ترسم واسه ی همین رفتم که رفتم بای
فلورا:منم رفتم بای
گ:میوسا
اصلا حال و حوصله نداشتم.گفتم:
من فقط می خوام استراحت کنم.
میخواستم برم که آقای سوکاما اومد جلو و گفت:
_شما منو خیلی جذب خودتون کردین!
بعد میاد جلو دستشو میندازه دور کمرم و لباشو میاره جلو و منو میبوسه
بعد که صورتشو برد عقب گفت:
_اگه بهم اعتماد کنی خوشبختت میکنم
(ریون کجایی که یادت بخیر خخخ)
من یه پوزخند زدم
با یه لحن آروم گفت:
_حالا بیا ادامه بدیم...
(بقیش مناسب سن شما نیست!پایان باز هر جوری دوست داشتی تو ذهنت تصور کن.شبی فیلم خارجیا شد خخخ)
گ:استلا
واییییی بلاخره صب شد میتونم خورشید رو ببینم.واییی چجوری بریم آلفیا؟ینی بلوم الان داره چیکار میکنه؟؟
م:آلفیا    گ:بلوم
موضوع از شبی شروع شد که رفته بودیم پارک طبیعی آلفیا تفریح.هر کدوممون کنار آتیش نشسته بودیم و داستانای ترسناک تعریف می کردیم.
استلا:طبق افسانه ها زمانی که اجداد ما می زیستند،خون آشام های زیادی در دنیا زندگی می کردند.پریها خون خوش مزه و شیرینی داشتند که وقتی خون آشام ها از آنها می خوردند قوی تر می شدند.آنها شب ها به خانه ی پری ها می رفتند و آنها را گاز می گرفتند گاهی نیز باعث مرگ پری ها نیز میشدند.پری ها از این وضع شاکی بودند.اما پادشاه خون آشام ها گفت پری ها باید با این وضع کنار بیایند.اما پری ها قبول نکردند.جنگی بین خون آشام ها و پری ها سر گرفت.پری ها و جادوگران به خاطر قدرت جادویی خود از جنگ پیروز بیرون آمدند.خون آشام ها فرار کردند ولی قسم خوردند که بر میگردند.
تکنا:این داستان مال نی نی کوچولوهاست
استلا:این یه افسانه ی واقعیه!
بلوم:حالا هرچی،ما یه بار اونارو دیدیم و شکستشون دادیم
استلا:شما نه،من شکستشون دادم که اونم شانسی بود
آیشا:بی خیال بابا ما از اونا قوی تریم
_اعتماد به نفست منو کشته!اصلا تکنا مگه تو کتاب خون نیستی؟
_آره ولی من هیچوقت دنبال چرت و پرت نبودم و نیستم
_واقعیه،باور کن!امشب یکیشون از قبر میاد بیرون و میگه حرف من درسته یا نه
بلوم:بسه دیگه،بخوابید!
فلورا:من میرم یه آبی به سر و صورتم بزنم شما بخوابید.
فلورا رفت.صب شد.هرچی دنبالش گشتیم پیداش نکردیم.برگشتیم مدرسه و من فلورا رو توی اتاق دیدم...
گ:فلورا
بقیشو من تعریف کردم نمیخواد بگی
گ:بلوم
بعد که فلورا رفت خیلی احساس تنهایی میکردم،وقتی استلا رفت خوشیامون ته کشید.میوسا هم که رفت بچه ها خیلی مایوس شدن فقط ما سه تا مونده بودیم.
سر کلاس پرفسور گیزویز بودیم که داشت راجب تبدیل یه خرگوش به یه گل صحبت میکرد.کلاس پرفسور گیزویز بدون استلا خیلی کسل کننده بود.وقتی کلاس تموم شد رفتیم پیش تکنا
من:هیچی پیدا نکردی راجب باطل کردن طلسم اونا؟
تکنا:نه هیچی،هیچی نیس
آیشا:هیچ امیدی نیست 
من:نه آیشا این حرفو نزن،دیگه باید بریم سراغ جادوگرا
_برو بابا من هیچوقت منت اونا رو نمیکشم
_می فهمی دنیا تو خطره،معلوم نیست الان اون سه تا کجان!فک کردی من ار اینکه منت... اونا بکشم... خوشم میاد!
از کلمه ی منت هق هقم گرفت و زدم زیر گریه!
م:عمارت موکامی  گ:ف.ب
حالا که وقت زیاد داریم بریم پیش مهشید اینا!بابا پوکیدم اینجا!
فاطمه اس:موافقم
ثنا:موهام خوبه؟
من:آره مرتبه
ثنا:فاطمه اس راس میگه؟موهام خوبه؟
_آره بابا
ثنا:نههه دروغ میگید
فاطمه اس:خفه میشی یا بیام خفت کنم؟
من:بچه ها من رفتم
من رفتم پایین و اون دوتا پشت سرم اومدن.
ثنا:میشه بریم خونه ساکاماکیا؟
روکی:نه
من:روکی بذار بریم دیگه
_نه خونتونو به فساد میکشن
من:خب توام باهامون بیا
_اممم ...نه
_جون من
_باش
_مرسی!
من:بچه ها بریم
رفتیم خونشون بارون میومد.درو که باز کردیم رفتیم تو.آیاتو جاسی رو انداخته بود رو کاناپه...




نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 14 تیر 1395 01:20 ب.ظ