تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - بریویکس فصل یک قسمت 4
این داستان ادامه دارد...

بریویکس فصل یک قسمت 4

شنبه 28 فروردین 1395 12:20 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : Min Aika
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،

نام:بریویکس کلاب
نام فصل:بریویکس و خون آشام ها
نام قسمت:سرنوشت پری طبیعت
ژانر:احساسی،ترسناک،اکشن
شخصیت ها:وینکس،خانواده ی ساکامی و موکامی،خون آشام ها،فاطمه،ثنا،ثمین،مریم،فاطمه استلا،جاستینا

بچه ها این همون بوتیکس خودمونه ها
*توجه*
اینو شب موقع خواب نخونید خوابتون نمیبره
منه نویسنده دیشب به زور خوابیدم.
بیماری قلبی داری هم نخونش


ببخشید دیر گذاشتم چون وقتشو نداشتم
گوینده استلا:
_من یه معجون همرام دارم که کمکم میکنه ذاتمو از دست ندم.یه قطره کافیه،البته این تا قبل از 24 ساعت عمل میکنه که شمام هنوز 24 ساعت نشده.خب همتون یه قطره ازش بخورید.
مو زرد صورتیه:به امتحانش می ارزه.راستی بلوم الان کجاس؟
من:آلفیا.حالش خوبه
مو قهوه ایه:فلورا چی؟
من:فلورا؟؟؟!!امممم اونم الان اینجاس
_چی؟؟؟؟!
_خب دیه بخورید ازش
بعد هر شش نفر ازش میخورن
من:میتونید اسماتونو بهم بگید؟
_ثمین
_فاطمه،فاطی هم صدام میکنن
_جاستینا
_مریم
_فاطمه،ولی بیشتر فاطمه استلا صدا میکنن
_ثنا
بعد هر شش تاشون خیلی خندون به هم نگا میکنن.
من:غماتون حل شدنین،ما هممون متحد باهم علیه خون آشاما می جنگیم و شکستشون میدیم،پادزهرو پیدا میکنیم و به حالت اولمون بر میگردیم.خب میدونین عنصر قدرتتاتون چیه؟
همه:نه!
من:پس بذارید ببینم.خب راجب درخت زندگی میدونین؟
همه:بله!
من:چیزی ندارم فعلا درس بدم باید برگردم آلفا.راستی هر چی اینجا میگم نباید از اینجا بره بیرون،هیچکس نباید بویی از مجرا و نقشه هامون ببره!خب میخوام سعی کنید از جادوهاتون استفاده کنید!سعی کنید!
فاطمه:چیکار کنم؟؟؟نمیشه!
ثمین:هر چی زور می زنم هیچ اتفاقی نمیوفته
مریم:حس میکنم امشب قراره بارون بیاد!اینم جادو به حساب میاد؟
من:آره یجورایی،تمرکز کنید،چشماتونو ببندید
و همه چشماشونو میبندن.
من:خب حالا سعی کنید یه جادویی درونتون پیدا کنید.اینجوری می فهمم عنصرتون چیه!
چن دییقه ای میشد که چشماشون بسته بود،بعد از یه ربع دورشون هاله های جادو پدیدار میشن.سعی میکنم چیزی نگم تا هاله ها بیشتر شن.و بیشتر میشن
من:موفق شدید چشماتونو باز کنید.
همه چشماشونو باز می کنن،هاله های جادو رو میبینن و بعدم هاله ها کم میشن و از بین میرن.
جاستینا: چه باحاله
ثنا:دوسش دارم خفنه
فاطمه اس:میشه بازم اینکارو بکنیم؟
من:شما تونستین جادوتونو پیدا کنید.تا جلسه ی بعد میخوام بفهمید عنصر قدرتتون چیه.خب؟!
همه:0-0
زنگ میخوره.هر شیش تاشون از کلاس میرن بیرون.میرم اتاق معلما.سر راهم فلورا رو میبینم
فلورا:سلام!جلسه ی اول چطور بود؟
استلا:خوب!
گوینده ی فلورا:استلا چه خبرته!بقیه اش مال منه!شب بود.تو پارک طبیعی آلفا.رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم.از دور چشمای رنگی میدیدم که می درخشیدن.همشون اومدم سراغم.اونا خون آشام بودن.5 نفر بودن.ریختن رو سرم و هر کدوم یه گاز ازم گرفتن.از هوش رفتم.وقتی به هوش اومدم؛تو یه کلبه قدیمی بودم که پرده هاش بید زده شده بود و همون پنج تا خون آشام اونجا بودن.پاشدم.اونا پوزخند میزدن
یکیشون گفت:شاید الان بذاریم بری ولی هر جا باشی میایم دنبالت.
منم یه افسون زدم و اونا پرت شدن.از در رفتم بیرون.با جادو در آلفیا رو ظاهر کردم و از اونجا رفتم اتاقم.وقتی خودمو تو آیینه دیده بودم باور نمیکردم.کاش به حرفای استلا گوش کرده بودم.من خون آشام شده بودم
بلوم در اتاقو باز کرد.کاش نیومده بودم آلفیا.پشت بهش نشسته بودم.اون گفت:فلورا کجا بودی دختر ما اینهمه دنبالت گشتیم!
من:بلوم لطفا برو!
_من و تو ده ساله دوستیم تا نگی چی شده نمیرم
_اگه بفهمی چی شده ازم فرار میکنی!
_نه قول میدم لطفا بگو چیشده!
من بر میگردم.بلوم وقتی قیافمو دید می ترسه و میگه:چه...ات...فاقی...اف...تاده؟!
من همه ی ماجرا رو براش تعریف میکنم.اون میگه:پاشو باید بریم پیش پروفسور پلیدیم،اون برات یه معجون درس میکنه خوب میشی!
منم قبول کردم
پروفسور پلیدیم گفت:این یه سم جدید دست ساز خون آشاماس من نمی دونم چیه.ولی می تونم چیزی بهت بدم که کمک کنه ذاتتو از دست ندی.یه قطره اش کافیه
پروفسور میره و یه بطری شیشه ای کوچیک میاره و من یه قطره ازش میخورم
پروفسور:من متاسفم ولی برای چهره ات نمی تونم کاری کنم
من:نه تاسف لازم نیست!خداحافظ بلوم!بعدا می بینمت
من فرار میکنم.تو راه که داشتم میرفتم یهو هیلیا رو میبینم.هیلیا وقتی منو میبینه میترسه!ولی من توقع داشتم که وضعمو درک کنه.نتونستم جلوی خودمو بگیرم وسوسه شدم گلوم خشک بود و آب نمی تونست کاریش کنه.هیلیا رو محکم گرفتم.جالب بود زور من از اون بیشتر بود.گلوشو گاز گرفتمو از خونش خوردم.خیلی خوشمزه بود ولی من نمی دونستم دندونای منم به زهر آغشته اس.هیلیام مثل من شد.منم مجبور شدم از اون معجون بهش بدم،حالا می فهمم چرا گذاشتن برم.از حفاظ جادویی آلفا رفتم بیرون.اون خون آشاما اونجا بودن.اون پنج نفر.یکیشون گفت:با ما بیا
من گفتم:من با شما جایی نمیام
_تو مجبوری که بیای. بگیریدش
_نمی تونین من جادو دارم.
یه چیز تیز رفت تو پام.بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم توی اتاق معلمای اون مدرسه ام.همون پسر خون آشام بهم گفت برم پیش مدیرشون.مدیرشونم گفت که من معلم جدیدم و باید درس گیاهان جادویی رو درس بدم و حق ندارم از مدرسه برم بیرون...



نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 14 تیر 1395 12:29 ب.ظ