تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست ونهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست ونهم

شنبه 12 تیر 1395 04:53 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( ادامش قسمت شکوفه قست به 7 یا 8 قسمت همون پارت قسمت قسمته که این میشه پارت 2 یعنی season1 episode27 part 4)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا



 آروم رفتم سمتش..وقتی بهم رسیدیم گفت:
سلام عزیزم
یک لحظه جا خوردم ولی گفتم:
سلام عشقم...
(اوه اوه چه صحنه رمانتیکی)
خودمو اندخاتم بغلش و همراه هق هقم گفتم:
این دوماه که نبودی جات بدجور تو دلم غریبی میکرد
جان گفت:
من بدون ت وداشتم میمیردم
وضعیت:فاطمه ب و لوکاس
گ.فاطمه ب:
باورم نمیشد لوکاسم برگشته پیشم بعد از چند لحظه آروم بغلم کرد و از وریا اوردم بیرون رویایی که چندم اهه بی پروا انتظارشو میکشیدم دم گوشم گفت:
دلم برات یک ذره شده بوده
آروم زدم پشتشو گفتم:
فقط یک ذره بی وفا؟
از بغلش اومدم بیرون و پشتمو کردم بهش  و دست به سینه واستاده بودم که از پشت بغلم کرد و گفت:
به نظرت یک ذره من اون یک ذره ایه که تو فکر میکنی؟
من:
برای اینکه سر به سرش بزارم گفتم اره
گفتک
برگرد تا بهت بگم چقد دلم برات تنگ شده بود
برگشتم و باز دوباره من وبرد تو رویاهام...
سرمو گذاشتم رو شونش و وبغلش کردم که با صدای اهم اهم کسی برگشتم که شوکه شدم ولی بعدش خنده نشست رو لبم بعد چند ماه من خندیدم
گ.جاسیک
از بغل جان اومدم بیرون که پیشونیمو بوسید و دست تو دست هم را هاتفادیم رفتم پیش فاطمه ب دیدم بغل لوکاس  و خیلی عاشاقنه همدیگرو بغل کردن که گفتم:
اهم اهم
فاطمه ب برگشت وبا شوک مارو نگاه کرد و وبعدش لبخند زد و واومد بغلم و گفت:
تبریک میگم جاسی جوووووونم
من:
اه برو اونور دیوونه خخخ
فاطمه ب:
بی احساس
من:
برو بچسب به لوکاس جونت
فاطمه ب:
معلومه که میچسبم خخخخخ
من:
کوفت عوضی خخخخ
با بچه ها راه افتادیم تو کمپ قرار بود امشب تو کمپ ما جشن باشه به مناسبت برگشت این نره غولا
پسرارو بیرون کردیمو مشغول شدیم اینقدر کمپ کثف بود که نگو تو این دوماه رو میز غذاخوریمون یک مَن خاک نشسته بود وووی کلیم جک و وجونوریم از تو سوراخ سنبه ها در اومد داشتم کابینتارو تمیز میکردم که یدیدم بچه ها ول کردن و رفتن رو مبلاا نشستن خسته شده بودن خودمم خسته شده بودم با  یک بشکن همه جارو تمیز کردم که فاطمه اس گفتک
میمیردی زود تر اینکارو میکردی
من:
محظ آزار شوما
و بهش یک چشمک زدم  که گفت:
خدا لعنتت کنه خخخخخ
کیمیا در حال یکه داشت آب میخورد گفت:
خدا کنه و اومد از پاهام بغلم کرد و گفت:
چیکار به عشقه من دارین هاان؟
جاسی(من):
عشقت؟ دلم برای پیتر سوخت و  فاطمه اس گفتم:
حالاوایسا اگه امشب بهش نگفتم منو دوس داری ببینم چیکار میکنی کیمیا خانوووووم
کیمیاک
خفه شین بابا دیوونه ها دارم شوخی میکنم برین به پیتر چیز یبگین کلتونو کندم  وو خندیدیم دوباره مشغول کابینت تمیز کردن شدم چونکه کامل تمیز نشده بود که زنگ در رو زدن باران رت در رو باز کرد که من گفتمک
باران جون کیه... 
حواسم نبود پام از رو صندلی لیز خورد و افتادم یک لحظه چشامو باز کردم دیدم تو بغل جانم... فکرشو بکن با اون قیافه منو دید.. دستکش آستین بلند زد یک کلاه هم رو سرم شبیه بناها .. یک پیشبنده نارنجیم دورم... آب دهنمو قورت دادم که صداش بلند بودو وکل دلیکس زدن زیر خنده هرکدومشون با اون لباسای کوزت گریشون بغل یک نفر بودن همینطور که داشتن میخندیدن ازشون عکس گرفتم واای چه لباسایی دلیکس باهم داد دزن:
جاسی میکشمتتتتتت
و دوییدم دنبالم دوربینو با دندونام گرفتم و از پلهها مدرسه داشتم میرفتم پایین بدو بدو تو هر پله یک چیزیو در میاوردم اول کلاهم...بعدش دستکشام رسیدم به پیچ راهرو که بووووووم خوردم به یک چیزه سفتی بدون اینکه جلومو نگاه کنم بلند شدم و دست به سر دا ددزمو گفتم:
مگه جلوتو نمیبینی آش....
حرف تو دهنم ماسید یک آقای قد بلند وحشتناک ک بدجور داشت منو میخورد با نگاهش جان دستمو گرفت و رفتیم بهش گفتم:
این نره غول کی بود؟؟
جان:
این دشمن منهسعی نکن باهاش دهن به دهن بشی چونکه کم میاری
من:
عمرا فکرشم نکن...
وضعیت:
تو راه روها گ.کیمیا:
وقتی اون صحنرو دیدم...



نظراتـ ـ ـ ـ : بعدیو میخوای؟پست ثابت=4000
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: شنبه 12 تیر 1395 05:47 ب.ظ