تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست وهشت
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست وهشت

جمعه 11 تیر 1395 11:29 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( ادامش قسمت شکوفه قست به 7 یا 8 قسمت همون پارت قسمت قسمته که این میشه پارت 2 یعنی season1 episode27 part 3)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

 خودمونیماا26 قسمت نوشتم خخخخ مرسی از پشتیبانیتون عزیزان جیگر خخخ
دوستان فکرک نم این داستان 50 قسمتای باشه فکر کنم خخخخخخخخخخخ یا شایدم 30 ..راستی از این به بعد عاشاقنست یعنی بود ولی نه مثه اوایل حس بین دلیکس و پسرا شروع میشه
البته غیر از خوده منه ترشیده و جان خخخخخخخخخخخ
اول شماهارو ببرم خونه بخت بعد یک فکری به حال خودم میکنم

جاسی داد زد و گفت:
اگه خونش میوفتاد پات من بدون تو چیکار میکردم لعنتیییی؟
این کلمه لعنتیو اینقدر بلند گفت که شیشه ها همه لرزیدن حتی لیوان تو دستم..
فاطمه ب گفت:
اووو بخیال فاطی خب بوسید که بوسید مگه چیکار کرد؟؟؟غیر ازا ابراز علاقت بهش فصد دیگه ای داشت؟
گوینده جاسی:
با این حرف فاطمه چشام هرلحظه گرد تر میشد فاطمه اس بلند شد و به فاطمه  ولوکاس که دستاشون توهم بود اشاره کردو وگفت:
من سری وا نمیدم...غرورمو نمیکشمنم(هر لحظه دادش بلند تر میشد)....قلبمو با یک قلب چرکین مشترک نمیکنم...احساسمو به باز ینمیگیرم.... نمیزارم...میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟نمیزارم....
دستی روی شونه فاطمه اس نشست برگشتو..
گوینده فاطمه اس:
دستی رو شونم نشستم برگشتم که اندری دوباره منو بوسید  و بغلم کرده بود تقلا میکردم از بغلش بیرون بیام از گوشه های چشمم اشکام ریخت شروع کردم به هق هق
گ.جاسی:
وقتی اون وضعو دیدم سریع رفتم و اندریرو از فاطمه اس جدا کردم و برش گردوندم روبه روی خودمو ویکی محکم خوابوندم تو گوشش و گفتم:
(سیلی اول):این به خاطر فاطمه
(سیلی دوم):اینم به خاطر غرور مسخرت
(سیلی سوم): برو به جهنم
اومد سیلی چهارم رو بزنم که یکی دستمو گرفت اندری سرشو انداخته بود پایین و چونش داشت میلرزید جان دستمو گرفته بود برگشتم و یکی محکمم زدم تو گوش اون و داد زدم:
همتون برین بیرون همههههه
لوکاس دست فاطمه ب رو ول کرد و رفت گفتم:
لوکاس توبا فاطمه برو
فاطمه ب که کلا شوکه شده بود و اشک از چشاش سرازیر شد راهشو کشید و رفت...
فاطمه اس هم رو زمین افتاده بود و داشت هق هق میکرد
رفتم بغلش کردم که سریع بغلم کرد... و گفت:م
جاسی آبروم رفت..غرورم رفت زیر سوال..
و دوباره هق هق بهش گفتم:
آروم باش..همچیز تموم شد....
وضعیت:کمپ جان و گروهش
فاطمه ب:
یعنی چی اینکار جاسی؟
هر لحظه صدام بالاتر میرفت
رفتم سمت اندری رو گفتم:
چطور تونستی غرورشو بشکنی؟
چطورررررر؟
باز دوباره رفتم سمت جان  وگفتم:
بهتره گروهتو آدم کنی
که لوکاس سرم داد زد و گفت:
خفه شو فاطمه
برگشتم نگاش کردم و گفتم:
از عضو این گروه بیشتر از اینم انتظار نمیره....
و از کمپ رفتم بیرون صدای هق هقم کل راهرورو گرفته بودم خوردم به جاسی و سریع بغلش کردم که گفتم:
متاسفم من خیلی...خیلی گستاخم منو ببخش جاسی نباید پشتتونو خالی میکردم
جاسی:
هیشششش.آروم باش...من باید معذرت خواهی کنم نه تو....پ
2 ماه بعد...
گ.جاسی:
تقریبا از اون روز 2 ماه میگذره پسرا هم ازا ین مدرسه رفتن نمیدونم رفتن شهرشون یانه ولی به احتمال زیاد رفتن شهرشون چونکه  یکشب که خانم فاراگوندا مدرسه نبود رفتم ت ودفترش و ودیدم پروندههاشون هنوز اینجاست پس رفتن شهرشون...
شاید مسخره باشه ولی دلم برای جان یک ذره شده بود...نمیدونم مسخرست ولی دلتنگش بودم
با دلیکس داشتیم تو حیاط راه میرفتیم به قیافه بچه ها نگاه کردم
فاطمه ب که کلا از اون روز افسرده شده بود
فاطمه اس هم دسته کمی از فاطمه ب نداشت
باران داغون شده بود 
کیمیا فقط دلتنگی میکرد
یسنا هم که عند خیالش نبود و
خودمم که جیگرم آتیش گرفته بود....
داشتیم همینطور راه میرفتیم که در مدرسه باز شدو گروه پسرا تو در ظاهر شدن همشون چهرههاشون پکر و داغون بود وقتی این صحنه رو دیدم متوجه شدم همه اعضای دلیکس پریدن بل یار خودشون فاطمه اس محکم اندریو بغل کرده بود و فاطمه ب هم تو خلصه شریینی از رویاهای دوماهش بود
بقه خودم نگاه کردم که جان داره منتظر نگاهم میکنه... من نمیتونستم برم پیش جان به خودم نگاه کردم
موهام رو باز گذاشته بودم و یک بلوز و دامن مشکیم پوشیده بود انگار عزا دارم...جان هم یک بلوز مشکی  شب که عضلات بدنش به خوبی نمایان بود  ویک شلوار لی یخی به نظرم قیافش عالی بود... آروم اومد سمتم و منم آروم رفتم سمتش..وقتی بهم رسیدیم گفت:
سلام عزیزم
یک لحظه جا خوردم ولی گفتم:
سلام عشقم...
(اوه اوه چه صحنه رمانتیکی)
خودمو اندخاتم بغلش و همراه هق هقم گفتم:
این دوماه که نبودی جات بدجور تو دلم غریبی میکرد
جان گفت:
من بدون ت وداشتم میمیردم
وضعیت فاطمه ب و لوکاس:





نظراتـ ـ ـ ـ : قسمت بعد رو میخوای؟جواب=ثابت=3650تا
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: جمعه 11 تیر 1395 11:46 ق.ظ