تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست وهفت
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست وهفت

پنجشنبه 10 تیر 1395 11:27 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( ادامش قسمت شکوفه قست به 7 یا 8 قسمت همون پارت قسمت قسمته که این میشه پارت 2 یعنی season1 episode27 part 2)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

 خودمونیماا26 قسمت نوشتم خخخخ مرسی از پشتیبانیتون عزیزان جیگر خخخ
دوستان فکرک نم این داستان 50 قسمتای باشه فکر کنم خخخخخخخخخخخ یا شایدم 30 ..راستی از این به بعد عاشاقنست یعنی بود ولی نه مثه اوایل حس بین دلیکس و پسرا شروع میشه
البته غیر از خوده منه ترشیده و جان خخخخخخخخخخخ
اول شماهارو ببرم خونه بخت بعد یک فکری به حال خودم میکنم

من(جاسی):
همونجا شیشه ور از دستم درآوردم و انداختم جلو پاش که ازد ستم خون زیادی جریان پیدا کرد روشو با اون دستم گرفتم و رفتم سمت کمپ رفتم تو روشویی و  دستمو گرفتم زی رآب اینقدر سوخت که دلم ضعف کرد بعدش با بند دورشو بستمو رفتم بیرون دستم شبیه این بکس را شده بود خخخخ دلم به چی خوشه..
نگاهم رفت رو فاطمه ب که...
واا این دختر چشه خل شده؟
هنوز تو فکره و دستش رو لبش هعی اخم میکنه و هعی میخنده...واا
ههه خدایا....
درکمپ زده شد فاطمه ب از تو خماری اومد بیرون و دویید سمت در که لوکاس پشت در بود و فاطم هب دستشو گرفت و رفت بیرون..
تف..تف.... به همچین دوستایی که من دارم(عاغا داستانه هااااا)به جای اینکه از گروهشون دوری کنن باهاشون دوستم میشن..به جهنم خوشبخت بشن خخخخخ
گ.فاطمه ب:
دست لوکاس گرفتمو وتند تند از پله ها رفتیم پایین و رفتیم توی حیاط و رفتیم زیر درخت بید مجنون پشت مدرسه.. پریدم بغل لوکاس اول شوکه شد ولی بعدش اونم منو بغل کرد...
تو دلم فکرکنم10000000000000000000000000تا هندونه قاچ کردن... از بغل اومدم بیرون خواستم حرف بزنم که لوکاس گفت:
I love you
من همونطور که خشکم زده بود گفتم:
I Love You Too
لوکاسم خشکش زد  وبعدش لبای من وپر کرد از آتش لباش بغلش کردم و گفتم:
هیچوقت نباید تکرم کنی وگرنه با نیورم میکشمت
لوکاس:
مگه خولم که ترکت کنم فرشته من؟
فاطمه ب:
انگار رو ابرا بودم منو لوکاس بالاخره ماله هم شدیم. فقط برای هم.... من عاشق لوکاس بودم....
(نویسنده جاسی:اوه واه صحنه عاشقیه..هاهاهااااااییییی ای پرنده بی پر و وبال کجایی که گند بزنی تو این رمان عاشقانه خخخخخخخخخخ)
گ.فاطمه اس:
از خواب زیبای خفته ایم بلند شدم و رفتم تو آشپزخون هکه جاسی در حال پخت و پز بودو  وخندون داشت به آهنگ تو هدفونش گوش میکرد رفتم از پشت بغلش کردم و ولپشو بوسیدم لبخندی زد که چال رو گونش معلوم شدو ایندفعه لپشو گاز گرفتم اونم توی یک حرکت ناباورنه لپمو بوسید...بهش لبخند زدم و گفتم:
من برم دوش بگیرم
جاسی:
اوک....
رفتم تو حموم و توی وان دراز کشیدم خوابه خواب بودم که در زدن....
همونطور تو عالم خواب و بیداری گفتم:
هااان؟چه مرگته؟؟؟
صدای اندری اومد که گفت:
فاطمه سریع درو باز کن:
گفتم :
چند دقیقه بصبر
سریع از وان اومدم بیرون و رفتم زیر دوش.. حولهرو از ت وقفسه ها برداشتم  وآروم درو باز کردم که چهره عصبانی اندری جلوم ظاهر شد و بقیه اعضای دلیکس
اندری:
الهی بمیری...تو اون ت وچه غلطی میکنه؟ مردم از نگرانی
منکه شوکه داشتم نگاهش میکنم گفتم:
حموم رفتنم عیب داره؟
اندری:
نه نداره ولی 4 ساعت رفتن اره عیب داره
من:
4 ساعت!!!!!!!!!!
یعنی من 4 ساعت خواب بودم
چهره اندری تغییر کرد گفتک
خواب بودی؟!!!!
وقت خواب
من:
ممنون
و درو بتم... خواستم برم بیرون که یادم افتاد لباس ندارم سریع با جادوم یک لباس راحتی جور کردم و ورفتم بیرون لباسم یک لوز سفید بود که وسطش عکس لب داشت و رژشم قرمزززز(ای جااان) و آستین سه رُب بود و یک شلوارک...با دمپایی خرگوشیایه نازم...
رفتم بیرون که نگام خشک شد رو فاطمه و لوکاس... دستشون تو دست هم بود و کنار هم نشسته بودن....
همینطور که داشتم میرفتم تو آشپزخونه گفتم:
مبارک صاحبش که خودشون فهمیدن
همه ریخته بودن تو کمپ ما نگاه کردم جاسی نبود اینورا و جان هم رو اُپن نشسته بود ووزل زده بود به جاسی...
رفتم تو آشپزخونه که دیدم جاسی نشسته رو میز و دستشو ت وهم قلاب کرده وپاشو تند تند تکون میده  و گوشه لبشو میجوو....
گفتمک
پخخخخخخخخخ
یک متر از جاش پرید و از کنارم رد شد وبه سردی گفت:
مسخره..
از جاسی بعید بود..واا.تازه یاد حرف لوکاس افتادم که گفتک
الهی بمیری تو اون ت وچه غلطی میکردی؟
وقتی این حرف یادم اومد یورشه بردم سمت اندری و از یقش گرفتمو بلندش کردمو گفتم:
تو به من گفتی الهی بمیرم؟؟..من چه غلطی میکردم؟؟ 
به توچه خوو نگرانن باش از ت وبیشتر غلط نمیکردم....
ههمونجا دستمو گرفتم و منو نزدیک خودش کردو اجازه هیچ کاری بهم نداد و سریع لباشو گذاشت رو لبام....اصلا مونده بودم از کارش...چشام هر لحظه گرد تر میشد..صورتمو ازش گرفتم و تف کردم جلو پاش و گفتم:
میکشمت
و با تمام نیروم زدم بهش که پرت شد و افتاد به در کشویی ورودی سالن که شیشه ها همه شکست اندری بلند شد و گفت:
زحمت نکش من بدنم ضد ضربست 
اومدم یک نیروی دیگه بزنم بهش که جاسی نیرومو دفع کرد به جاسی نگاه کردمو گفت:
یعنی چی این کارت غروره من وجلو جمع شکست و تو حالا.. دیگه نتونستم بغضمو نگه دارم و افتادم رو زمین پاهام نای راه رفتن نداشت...
جاسی داد زد و گفتک
اگه خونش میوفتاد پات من بدون تو چیکار میکردم لعنتیییی؟
این کلمه لعنتیو اینقدر بلند گفت که شیشه ها همه لرزیدن حتی لیوان تو دستم..
گ فاطمه ب:
....



نظراتـ ـ ـ ـ : قسمت بعد رو میخوای؟جواب=ثابت=3500تا
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: پنجشنبه 10 تیر 1395 11:47 ب.ظ