تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - بریویکس فصل یک قسمت 12
این داستان ادامه دارد...

بریویکس فصل یک قسمت 12

پنجشنبه 10 تیر 1395 05:30 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : Min Aika
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،

نام:بریویکس کلاب
نام فصل :بریویکس و خون آشام ها
ژانر:درام،اکشن،ترسناک،عاشقانه،طنز
نام قسمت:عمارت سوکاما
نویسنده ی این قسمت:فاطمه و ثنا مشترک
ویرایشگر:فاطمه



بچه ها نظرا کمههه
راستی بی جنبه ها نخوننا

آزوسا:چرا... اینکارو کردی؟عاشقش...بودی؟

افتادی تو مرداب تاریکی انگاری
دست و پا میزنی، بیشتر فرو میری
تو اعماق تاریکی غرق میشی
همه چی رو می‌سپاری به فراموشی
با چشم باز به سمت تاریکی میری
چون راهی برای نجات نداری
همه چی رو از دست دادی
به هیچی نداری اعتمادی
ولی من دارم از تو درخواستی
میخوام عاشق من باشی
بهم اعتماد کنی،چون دیگه راهی نداری
بذار دندون های نیشم رو فرو کنم تو رگ هایی که داری
قلب و خونت رو بهم بده
عشقت رو نسبت بهم از دست نده
پا به پای من باش،هواتو دارم
اگه بخوان بگیرن امیدتو،من نمیذارم
با هم می جنگیم،کنار همیم
اگه مردیم،برای هم می میریم

یوما:نه بابا،صداش رو مخم بود! میخواستم خفش کنم!
بقیه:0.0
گ:فاطمه ب:
من با لحن جدی گفتم:
_ببینم ایشون همیشه اینجورین؟
کو:عاره راه حلاش عجیب غریبن
_خب با احساساتش بازی کردی!
یوما:غذاتو کوفت کن!فضول
کو:انقد بد اخلاق نباش باو
فاطمه اس:ج سوال منو ندادی!
کو:کدوم سوال؟
_دوس دختر داری؟
_
_بگو خجالت نکش
_نه ام نکو چان
بعد یه لقمه ی نون پنیر و گردو درس میکنم و از سر میز پا میشم میرم دنبال ثنا بگردم.رفتم دیدم نشسته رو صندلی تو هال
من:ثنا هیچی نخوردی بیا اینو بخور،یه خون آشام به کالری زیادی احتیاج داره!
ثنا:نمیخوام!
من:ثنا داری گریه می کنی؟
رو کاناپه نشسته بود منم نشستم کنارش،صورتش عین گوجه قرمز شده بود.
ثنا حق حق میکرد گفت:
_کثافط...دیدی چجوری آبروم رو جلو همه برد؟!عنتر!یکی با تو اینکارو بکنه چیکار میکنی؟؟
من:یوما گفت میخواد جلوی صدای خندتو بگیره!
_چی؟؟!!دیوونس!به خاطر صدای خنده
_از قصد نبوده
_نه خیلیم از قصد بوده،عنتر دیوونه
_اهههههه قرار نیست فحش بدی
یوما بود.ثنا روشو کرد اونور
یوما:خیلی دختر لوسی هستی!از دخترایی که خودشونو جلوی بقیه لوس میکنن بدم میاد!
ثنا:فک کردی من خیلی ازت خوشم میاد؟منم از دیوونه ها بدم میاد
بقل گوش من گفت:خیلی پرروئه بدم میاد ازش
یوما پاشو کوبید زمین و گفت:چی گفتی؟
_تو فوضولی؟
یوما داد زد:این فقط یه اتفاق ساده بود نفهم
این دادش کل خونه رو لرزوند و بچه ها همه اومدن تو هال
ثنا پاشد گفت:تو کی هستی که سر من داد میزنی؟؟؟؟
یوما:تو کی هستی که به خودت اجازه میدی هر چی از دهنت در میاد به من بگی؟؟
_لیاقتت همینه،هنوزم نفهمیدی چه غلطی کردی!چقد پرروئه
کو:یوما بس کن
یوما:حسابشو میرسم
یوما سریع پشت سر ثنا ظاهر میشه و گردنشو گاز میگیره
ثنا:قدر باد ها(winds power)
یوما رفت عقب.ثنا یه لحظه تبدیلشو گرفت ولی متوجه نشد چون سریع به حالت اولش برگشت.ثنا میزنه زیر گریه و میره تو اتاق
کو:یوما چیکار کردی؟؟؟!!!!
_کار خوب
من:اون خیلی مغروره،با این کارت غرورشو شکستی،بد کردی،خیلی بد
یوما:غرور بعضیا باید بشکنه تا بفهمن شکستن غرور بقیه چه حسی داره
من:روکی با این افتضاح چیکار کنیم؟
_نمیدونم:|
من:یوما دیگه تا آخر عمرش باهات حرف نمیزنه
_برام مهم نیست.
گوینده ثنا:
پسره ی بیشعور تاپاله ی پررو،اصلا نمی فهمه چه غلطی کرده،عن!هر کاری خواست کرد!رفتم تو اتاق نشستم رو تخت.باید شاد رفتار کنم تا همه فک کنن عنمم حسابش نکردم
برگشتم دیدم فاطمه ب نشسته بالای کمد پاهاشو تکون میده
من:اونجا چیکار میکنی دختر؟؟
_عاخه من از بچگی از در و دیوار بالا میرفتم
من:جیییغ منو ترسوندی
فاطمه اس:به قدرت خون آشامیت عادت کن!اون پوفیوزو ولش کن!
_عنمم حسابش نکردم
_اورین
فاطمه ب کنارم ظاهر شد و گفت:
_یه خبر خوب برات داریم
_چی؟
فاطمه اس:تو جادو کردی تبدیلتم گرفتی
_عه راس میگیا!من قدرتم باده
فاطمه ب:میدونی راستش تو و یوما خیلی خوب جر و بحث میکنید این وجه مشترکتونه،فک کنم دوستای خوبی بشین
ثنا:کثافط
بعد بالشو ور میدارم پرت میکنم سمتش و اونم سریع جا خالی میده
فاطمه ب:مثل اینه یادت رفته دیگه خون آشامیما
_حالا هر چی،بگیرش
گ:ف.ب
من:ایندفه قدرتی تر بود
بالشو گرفتم دیدم فاطمه تس ظاهرا تو باغ نیست زدم تو سرش
ثنا:لابد تو فکر کو بودی!
من:معلومه دیگه
فاطمه اس:خفه شو!
بعد بالشو پرت کرد سمت من.منم با دندونام گرفتم پاره اش کردم
بعد سه تایی خندیدیم
فاطمه اس:دلم برا جاسی تنگ شده
ثنا:منم دلم واسه دعوا کردنای اون دوتا اسکل ثمین و جاسی تنگ شده
من:منم دلم برای پوکر شدنای مهشید تنگ شده
ثنا:ینی الان استلا و فلورا چیکار میکنن؟
فاطمه اس:میوسا چی؟
گ:استلا
چه عجب یادی از ما کردین
گ:فلورا
خب بذار بگم
گ:استلا
نه تو خوب تعریف نمیکنی بذار من بگم
گ:فلورا
بگو
گ:استلا
چی بگم؟اصلا تو بگو
گ:فلورا
مرض!سوار سرویس شدیم و عاقای سوکاما هم اومد نشست.لبخند مرموزی رو لباش بود.معلوم نبود میخواد چیکار کنه...

این داستان ادامه دارد



نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: پنجشنبه 10 تیر 1395 05:35 ب.ظ