تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست وشش
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست وشش

دوشنبه 7 تیر 1395 02:36 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:شکوفه عشق( به خدا اسم کم آوردم برای قسمتا خخخ)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

 خودمونیماا26 قسمت نوشتم خخخخ مرسی از پشتیبانیتون عزیزان جیگر خخخ
دوستان فکرک نم این داستان 50 قسمتای باشه فکر کنم خخخخخخخخخخخ یا شایدم 30 ..راستی از این به بعد عاشاقنست یعنی بود ولی نه مثه اوایل حس بین دلیکس و پسرا شروع میشه
البته غیر از خوده منه ترشیده و جان خخخخخخخخخخخ
اول شماهارو ببرم خونه بخت بعد یک فکری به حال خودم میکنم


من تو دلم:
هه هه هه من زرنگ تر از این حرفام خخخخخخخ مرده بودم از خنده و با جادوم یک کپل دیگه درست کردمو انداختم تو دهنم داشتم راهمو میرفتم که...
که دستشو دوباره زد رو شونم....دوباره یک متر از جام پریدم... برگشتم کپلمو ازدهنم دراوردمو گفتم:
هووم!!!؟
اندری بهم نزدیک شد و خیلی آروم منو برد تو خلصه شرین رویاهام.... دستم که خم کرده بودم کاملا صاف شد و کپل ووگل از دستم افتاد با صدای قدم های کسی که میخورد یک دختر باشه صدای تق تق کفشاش میومد لوکاس پیشانیمو بوسید و منو تو دنیای عذاب وجدانم گذاشت و ترک کرد.. ازا ین کارش عصبی نبودم نه ولی خیلی غیر منتظره بود...
گوینده کیمیا:
زنگ خورد و از کلاس اومدم بیرون..امروزم استاد نیومده بود.. رفتم سمت راهرو وقتی دیدم پیتر داره میاد سمتم سریع راهمو کج کردم و افتادم توی یکی از راهروهای مدرسه که تاحالا ندیده بودم کفشم پاشنه دار بود و صدای تق تقش کل اون محیطو گرفته بود جلوتر رفتم که از ترس جیغه خفیفی کشیدم... فاطمه ب اونجا بود یک متر از جام پریدم رفتم سمتش دستمو جلو صورتش تکون دادم ولی عکس العملی نشون نداد با دستم بازوشو گرفتم که یک متر از جاش پرید و گفتک
م..من.. من باید برم... 
دنبالش رفتم گفتم وایستاولی دوییدو رفت اومدم برم که پام خورد به چیزی دیم یک کپل و یک شاخه گل رزه که افتاده رو زمین.. حتما ماله فاطمس کپلشو انداختم سطل آشغال و گلشو برداشتم که بهش بدم راه افتادم سمت کمپ...
گوینده جاسی:
از جام بلند شدم و رفتم خودمو ت وآینه نگاه کردم چشام کاملا قرمز شده بود  و لبم..هیی.. تبخال زده!!!!!
تازه یادم اومد چیشده فاطمه اس ه مرو تختش خوابیده بود اعصابم بیشتر بهم ریخت
اون عوضی(منظورم با جانه).. بهش فکر کردم کل موهای تنم سیخ شد ودلم ریش
از کمپ رفتم بیرون که مصادف شد با روبه رو شدن پیتر و جان چشامو گرد کردم و عصبی نگاش کردم ولی اون معصوم نگاه میکرد(تو دلم معصومیتت بخوره و سرت اشاغال بی ناموس..)
رامو کشیدم رفتم تو راه پله ها بودم که فاطمه ب از کنارم رد شد دستش رو لبش بودو  ودر حال تفکر بود..وا این چش بود؟
یاده اون موقع افتادم که نگاه جان رتفه بود رو دستم و چونش داشت میلرزید....
نگاهم رفت به دستم که از تعجب چشام 100000 شد... تازه یادم اومد مشت زدم بهآینه یک تیکه از آینه تو دستم مونده بود(اووویی جونم ریش شد) خواستم درش بیارم که یکی زد رو شونم...
برگشتم دیدم جانه گفت:
متاسفم...دستمو تو دستش گرفت و گفت:
دستت چی شده؟ چیکارک ردی با خودت دختر خوب؟
من:
همونجا شیشه ور از دستم درآوردم و انداختم جلو پاش که ازد ستم خون زیادی جریان پیدا کرد روشو با اون دستم گرفتم و رفتم سمت کمپ رفتم تو روشویی و  دستمو گرفتم زی رآب اینقدر سوخت که دلم ضعف کرد بعدش با بند دورشو بستمو رفتم بیرون دستم شبیه این بکس را شده بود خخخخ دلم به چی خوشه..
نگاهم رفت رو فاطمه ب که...



نظراتـ ـ ـ ـ : ???
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 7 تیر 1395 03:03 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30