تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix clubفصل یک قسمت بیست و چهارم
این داستان ادامه دارد...

Delix clubفصل یک قسمت بیست و چهارم

دوشنبه 7 تیر 1395 01:36 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت: یک چیزی اینجا درست نیست...

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-باران-یسنا استلا-کیمیا میوسا

 خودمونیماا 24 قسمت نوشتم خخخخ مرسی از پشتیبانیتون عزیزان جیگر خخخ


چشامو باز کردم احساس کردم کل استخونای بدنم نرم شد وقتی چشامو باز کرد جان رو من بود و دستاش حئل دور طرفین بدنم و فاصلمون تقریبا یک انگشت بود بهش اشاره کردم بلند شه بلند شد و دستشو جلوم گرفت که به صلاح کمکم کنه خودم بلند شدم و بهش یک نگاه بد کردم فاطمه اس اومدو وزد پشتم که نفسم واقعا بند وامده بود
نمیتونستم نفس بکشم
فقط آخرین لحظه خودم وبغل جان دیدم ...
گوینده فاطمه اس:
به شوخی زدم پشت جاسی تا از عالم هپروت بیاد بیرون وقتی زدم پشتش بدنش لرزید و چشاش سیاهی رفت و وافتاد واینکه اضافه کنم به جلو افتاد و نزدیک بود با صورت بره تو زمین که جان بغلش کرد و از پاشم (میدونید که چجوری میگم؟)
و بردش بیرون هنوز تو شک بودم که بچه ها کلاس در حال پچ پچ بودن نگام رفت رو دلیکس همشون داشتن میخندیدن اعصابم بدجور  خط خطی شد یعنی چی کارشون؟
سریع رفتم دنبال جان و بهش گفتم:
کجا میبریش؟
جان:
پیش پزشک مدرسه باید دلیل این غش کردناشو بفهمم جونه من به جونه جاسی وصله میفهمی اندریهم..
با این حرفاش سرجام خشکم زد ...یعنی چی؟.. چرا همه امروز اینطورین؟؟
گوینده کیمیا:
خندم گرفت از کار فاطمه ولی بعدش شوکم زد ولی بعدش(اووو چققدر بعدش بعدش شد!!!)که جان بغلش کرد پقی زدم زیر خنده که باران ویشگنوم گرفت و گفت:
مرض خندیدن داره بعدش خودش زد زیر خنده 
از باران ویشگون محکم تری گرفتم وگفتم:
خنده داره؟
باران:
خیلی..
منک
تقریبا خفه شدم که نگاه گرگ زخمی ای ور رو خودم حس کردم برگشتم دیدم فاطمه اس بدجور داره نگا میکنه و بعدش رفت بیرون.. اوه اوه اوضاع خطریه باید برم یا نرم؟
ولش کن....  برم با قلبی آکنده از غم برمیگردم ..من چی بلغور میکنم برای خودم؟
بلند شدم که برم پیتر موچ دستمو گرفت و گفت:
بسپارش به جان اون از جونشم براش مهم تره...
حرفاش برام جا نیوفتاد ک با تعجب گفتم:
هوووووووووم؟!!!!!!
پیتر:
بیخیال بشین سرجات
من:
ایشش به توچه خو میخوام برم جای دوستم همه اینرو آروم گفتم ولی خب بگی نگی شنید..فدا سرم خخخخخ
گوینده جاسی:
چشامو باز کردم به دورو برم نگاه کردم که دستمو تو دست یک مرد دیدم صورتمو بالاتر آوردم دیدم جانه و خوابش برده..چی؟ دستش تو دسته من؟؟
وای چندشم شد...
سریع دستم وزا دستش کشیدم بیرون که یک متر از جاش پرید و پقی زدم زیر خنده
جان:
خب احمق نمیگی خوابم!!!!
من:
از این حرفش شدیدا برخورد بهم یعنی چیبه من میگه احمق
منم گفتم:
شخصیت خودتو به من نچسبون ی شخصیت*** تو دلم اون ستاره ارو گفتم
برو بگو دکرت بیاد میخوام برم ازا ینجا...
جان:
درحالی که کل صورتش قرمز شده بود رفتو گفت منتظر باش الان میام منم به سدیه صداش که خودمم نشنیدم گفتم:
باشه.. همچین میگه انگار قراره لولو خور خوره بیاد...احمق 
خخخخخ
دکتر اومد ووسرمو از دستم کشید  وگفت میتونم برم
دکتر رفتش و پشتش جان اومد سد راهم شد گفتمک
برو کنار بزار برم بابا...
جان:
الان خوبی؟
من با سردی:
ممنون
تازه صحن هها اومد و چشم اون منو بغل کرد .. دستمو گرفت.. به چه جراااات؟؟؟؟؟
عصبی شدمو نگاهش کردم و گفتم:
به چه جرعت منو بغل کردی؟به چه جرعتی دستمو گرفتییی؟؟!!!!
تابه خودم اومد دیدم جان داره من ومیبوسه توشوک وشک کارش بودم شدید خودم وازش جدا کردم و بهم نگاه کرد 
وقتی به خودم اومد دیدم یک ور صورتش کلا قرمز شده چنان محکم زدم ک دسته خودم زوق زوق کرد و با انگشت اشارم به تهدید بهش گفتم:
دیگه دورو برم نبینمت.. بی ناموس...
رامو کشیدمو رفتم ازا ین کارش بدتر ناراحت شدم چشام از قفس آزاد شدن و کل صورتم خیس شد رفتم تو کمپ خداروشکر کسی نبود و کسی اون صحنرو ندید.. فقط دلم خواب میخواست خودمو پرت کردم رو تخت..احساس گناه داشتم دوست نداشتم..که..که... همچین غلط یبکنه!!!!
این جمله اخرو با جیغ گفتم...و دوباره هق هقم به اوج آسمون رفت
گوینده فاطمه اس:
همونطور اونجا خشکم زد هبود و عصبی بودم یعنی چی حرفش؟
رفتم سمت اتاق پزشک که دیدم جاسی داره داد میزنه سره جان و در اتاق نیمه باز بود  که یک هو جان .. ایششششششششششششش .... اووقققق.. فکرک نم لب جاسیتبخال بزنه 
اون اون ب یناوس جاسی رو بوسید؟!!!!!
بعدش جاسی حولش داد که خورد به درو در بیشتر باز شد زد تو گوش جان.. اونم محکم که جان  کلا صورتش به سمت راست کج شد...جلو دهنمو با دستم گرفتم و جاسی با تهدید بهش یک چیزی گفت و رفت...
جان با زانو افتاد رو زمین و دستشو محکم کوبید به زمین که موزاییکا ترک برداشت.!!!جان؟؟ چه  زوری چه بازوویی؟؟
باید برم جاسیو دلداری بدم الان حالش خوب نیست
گوینده باران:
یکم نگران جاسی شدم..فقط یکمی هااا من چقدرم نامردم برم ببینم جاسی چیشد که دیدم از را هپله ها داره میره بالا و مثه ابر بهاریم گریه میکنه دلم بدجور شکست و منم تند تند رفتم طرفش توپیچ راهرو بودم که...




نظراتـ ـ ـ ـ : ?Did you Like it
برچسبـ ـ ـ ـ ـ: Delix club ، Delix ، Delix club fairy ،
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 7 تیر 1395 01:55 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30