تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست ویکم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست ویکم

پنجشنبه 27 خرداد 1395 08:11 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت: پیتزای خوشمززززززه

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

برای قسمت22 که قسمت مهمیه نظرات وب رو به 6500 تا برسونید 

گفتم: اعضای گروه این قلدوره چی کوفت میکنین؟ 
همه برگتشن نگام کردن یکیشون که موهاش طلایی بود گفت:
اممم پیتزا..
من:چـــی!!پیتزا؟؟ تو این وقت شب بخوام درست کنم ساعت 3 درست میشه
موطلاییه:
اشکال نداره تو برو بخواب ما میخوریم
من: 
باشه
رفتم در یخچالشونو باز کردم و هرچی دم دستم اومد برداشتم با جادومم خمیر رو درست کردم حوصله نداشتم اصلا درست کنم.. همونطور که وسایل داشت از دستم میریخت نگام رفت به در یخچال که یک شیشه شربت بود روش نوشته بود خواب آور فکرای شیطنت آور اومد تو ذهنم ول یخب اگه الان بر میداشتم ضایع بود پس وسایل رو گذاشتم رو میز و نصف شربت رو تو خمیر خالی کردم خداروشکر هم بیرنگ و هم بدون بو پس حالا با عشق تمام شروع کردم به درست کردن
... قالب رو یکم چرب کردم و گذاشتم ت وفر صدای جلیز بلیزش اومد...
رفتم برش داشتم و...
گوینده یسنا:
با بچه ها داشتیم فیلم نگاه میکردیم رفته بودیم خونه فاطمه ها و جاسیشون ( بدون جاسی کیف نمیداد) بی حوصله داشتیم تخمه میشکستیم گفتم:
بریم بخوابیم بدون جاسی حال نمیده
فاطمه اس در حال چرت زدن:
ا..ره..(خمیازه( اینجا که کلمه خمیازه اومد همتون خمیازه کشیدین نه؟)) بریم... بخوابیم فردا کلاس داریم
کیمیا:
واای راس میگی بریم بخوابیم که دارم میمیرم
باران:
پس خاموش کنین و اینارم جمع کنیم بریم بخوابیم
فاطمه بک
هعی جاسی امشب پیشمون نمیخوابه
گوینده جاسی:
قالب رو برداشتم و خمیر رو چخش کردم خیلی قالب بزرگ بود خیلییییی فکر کنم ده نفره بود... خمیر رو پخش کردم و سس مخصوصم رو زدم و قارچ و سبزیجات و گوشت و...
گذاشتمش داخل فر دیدم هنوز که هنوزه دارن فیلم نگاه میکنن شرورانه نگاهشون کردم و گفتم:
خوابه خوبی داشته باشین و یک لبخند زدمو رفتم^_^
واااای اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت قیافه همشون خنده دار بود... خخخخ
اومدم بخوابم که یاد این افتادم باید اتاق لجن نره غولو تمیز کنم چراغ کجایه؟؟ اه؟ که یکهو چراغ روشن شد برگشتم ببینم کی بوده که یک میلیمتریه صورت جان دراومدم آب دهنمو قورت دادم و چشامم که گرده گرد شده بود خودمو انداتخم عقب که جان دستمو گرفت ..
خدا خیرش بده اگه نگرفته بود حتما یک جاییم میشکستااا
صاف وایستادم و دستمو از دستش جدا کردمو گفتم:
دقیقا کجای اتاقتو تمیز کنم؟
جان: همشو غیر از اون کمد اونجا دستش رو اشاره کرد اون سمت
و منم گفتم باشه..
 مشغول شدم اینقدر از جادوم استفاده کردم خسته شدم  پس به طور ساد هبا دستام بقیشو جمع کردم رفتم سمت میزش که کلی مدادو وکاغذ ریخته شده بود.. داشتم همینطور تمیز میکردم که دیدم تمام نقاشیایه زیری از منه یکی یکی ورق زدم .. وااای باورم نمیشد انگار خودمو میبینم خیلی واقعی بنظر میرسید و آخریش رو ورق زدم دیدم همونجاییه که جای چاه نشسته بودم.. نمردیمو ژست خفنمونو دیدیم...
بیخیالشون شدم ولی خداوکیلی تو دلم قند آب شد چقدر خوب نقاشی میکشه...رفتم اونرو که کتابشو جمع کنم همرو گذاشتم رو هم و اومدم بلند کنم که خیلی سنگین شده بود دوباره زور زدم و بلندشون کردم که پام نمیدونم زیر چی رفت که دستم خرود به همون کمدی که نباید میخورد(کمدش کشویی بود) 
یک کتاب افتاده بود رو سرم از جلو چشمام برش داشتم که چشام هر لحظه گرد تر میشد!!!
ای..اینن اینا همشون لباس زیرررررررررررررررررررررررررررررن دقیقا یک کمد 10 طبقه توش پررررررررررررررررررره لباس زیر از هر رنگی که فکرشو بکنی سریع صورتمو انداختم پایین و  درشو بستم رفتم خودمو تو آیینه نگاه کردم لپام کگاملا سرخ و صورتمم عرق کرده بود کتابارو با جادوم جابه جا کردم یک جارویه جادوییم زدم و رفتم تو اشپزخونه که ببینم پیتزامه خوشمزم در چه حاله؟
در فر رو باز کردم پخته بود از تو فر درش اوردم میزرو چیدم و بقیرو صدا زدم که کلا تلویزیون رو خاموش نکرده حمله ور شدن من تو دلم:
نووووووووش جونتون گووش بششششه بچسبه به تنتون
همشون اومدن نشستن اومدن بخورن که گفتم:
میشه اسماتون رو بهم بگین
جان(من تو دلم میدونم عنتر)
پیتر( برای کیمیا)
اندری( برای فاطمه اس)
لوکاس(مو طلاییه برای فاطمه ب)
جویی( برای باران)
هَنک( برای یسنا)
منک
 خوشبختم جاسی هستم.... جان برگشت یک طوری نگاه کرد عصبی شدم و گفتم:
نگاه داره؟ نوش جووونت عزیزم
همشون چشاشون گرد شد و گفتم:
چیه خب/ پس کوفتتون و رفتم 
اندری:
تو نمیخوری؟!
من:
نه نه نه نه نه شام خوردم  شب خوش
و سریع رفتم تو اتقا جان و در رو بستم و یک نفس از سر آسودگی کشیدم
رفتم تو جام و به محض اینکه چشامو بستم خوابم برد...
صبح...




نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: پنجشنبه 27 خرداد 1395 08:34 ب.ظ