تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت بیست
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت بیست

چهارشنبه 26 خرداد 1395 12:03 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:جرعت،حقیقت( ادامش..)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

برای قسمت 21 که قسمت مهمیه نظرات وب رو به 6500 تا برسونید 


غده:
اندری.. هستم
من: اوکی اندریـــــ
اندری: برای جرعتت چونکه خیلی از من بدت میاد بیا لپمو بوس کن
فاطمه اس:
فاطمه ب: Dance ..Dance
گوینده باران:
نزدیک بود منفجر شم از خنده..<< لپمو بوس کن ..اووقق... فکر کنم فاطمهخ اس تا یک هفته مسموم شه خخخخخخخخخخخخخ>> ولی به خاطر فاطمه نیشمو بستم و فقط نگاه کردم
 فاطمه بلند شد و.... 
و رفت تو آشپزخونه
گوینده فاطمه اس:
با این حرفش تا اعماق وجودم شروع کرد به جیز جیز اصلا نمیتونستم همچین کاری بکنم.....
از توی کشوی زیر گاز  سلیفون ور دآوردم و یک تیکشو جدا کردم و رفتم تو حال همه منتظر داشتن به من نگاه میکردن دلم میخواست اون موقع همچیو نگه دارم و هیچ گوهی نخورم  تا حالا تو عمرم لپ یک پسر رو نبوسیده بودم البته غیر از بابام خخخخخخخخ پس رفتم جلو و سلیفون رو گذاشتم رو لبم که اندری سلیفون رو برداشت و منم متوجه نشدم و لپشو بوسیدم وقتی فهمیدم سلیفون رو برداشته حالم بهم خورد سریع رفتم تو دست شویی و کل صورتمو با صابون و جادو شستم
و برگشتم تو جمع و نشستم سر جام
کیمیا:
خب آفرین به فاطمه  عجب جرعتی
اندری:
لباش خیلی نرمه
همه: -_-
کیمیا: 
خب فاطمه جونم بچرخون
گوینده کیمیا:
معلوم بود فاطمه عصبیه صورتش کامل خیس بود رفته بود صورتشو شسته بود بهش حق میدم  
فاطمهاس:
که فاطمه جونم اره؟؟؟؟
و بطریو با عصبانیت از دستم گرفت و چرخوند اینقدر محکم و با انرژی چرخوند که بطری واینمیستاد بعد از 5 دقیقه وایستاد و صاااف افتاد رو من و پیتر
از این جریان عصبی نبودم چونکه پیتر پسر شروری نبود که بخواد چیزه بدی بگه
پیتر: جرعت یا حقیقت؟
من(کیمیا): جرعت دیگه
یک لحظه شرور نگاه کرد که به غلط کردن افتادم 
پیتر: تا ده دقیقه دستتو دور گردنم قلاب کن
من:
جاسی:
فاطمه اس:
فاطمه ب:
باران: 
یسنا:
رفتم پشتش و دستامو قلاب کردم دور گردنش و به ساعتم خیره بودم پیتر برگشت و یک جوری نگام کرد چشاش کاملا سرمه ای بود که یک رگه های سبز فیروزه ای داخلش بود چشاش زیباترین چشایی بود که تو عمرم دیده بودم .. 
من: ادامه بازی
گوینده جاسی:
بطری رو داد مبه پیتر تا خواست بچرخونه  << جان>> اومدو  وبه گروهمون اضافه شد 
تو دلم: حال اکه پیتر میچرخونه دقیقا میوفته به من و این نره قول .. زارت گند زدم به این شانس من تو دلم:
خدایا من هنوز جوونم بزار جوونیمو بکنم ترو خداااا
همینطوری در حال راز و نیایش بودم که فاطمه ب زد به پهلوم نگام رفت رو بطری که 

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من و جان افتدا بودم
من تو دلم:
مرسی خدا  چاکرتمااا اصلا نمیدونی عاشقتم (گگگگگگگگگگگگگگگ)
جان خیلی شرورانه گفت:
جرعت یا حقیقت
منم با چشای آبیم نگاهش کردم مثله خودش و یکم چشامو ریز کردم رفتم روبه روی صورتشو وگفتم:
جرعت....
جان:
دلم نمیاد چیز بدی بهت بگما ولی مجبورم ... امشب باید تو اتاق خواب من بخوابیو وتمام کمدمو تمیز کنی و  شام گروهمم بدی
من: قبوله
اعضای دلیکس که آب دهنشونو قورت دادن  وصداش اومد قیافه هاشون:
فاطمه اس:
فاطمه ب:
باران:
کیمیا:
یسنا:

همینطور بازی ادامه پیدا کردتا شب شد و وقتش رسید که به جرعتم عمل کنم رفتم تو اتاقم و اسپری فلفل و رختخواب و.. برداشتم و  رفتم پایین  فاطمه اس و فاطمه ب رو بغل کردم و رفتم
در کمپشونو زدم که جان در روز باز کرد نیششم تا  بنایگوشاش باز و گفتش بفرمایین مادمازل
من: عوضی فکر نکن قبول ردم قراره بین من و تو چیزی باشه برو بمیر خب؟
بین جان باید به فکر روزای عر زدنتم باشی با این کارت....
رفتم تو حال که همه مثله خرس داشتم تخمه میشکوندن و فیلم ترسناک نگاه میکردن
هه پیتر که کلا نگاه نمیکرد فکر میکنم خوشش نمیومد با بقیه اعضای گروهشون باید آشنا میشدم
رفتم سمت اتاقا که رو یکیش نوشته بود جان...
رفتم داخل هک معلوم بود اتاق همون عوضیه روش پره پوستر بود...
جامو پهن کردم و به دور ترین نقطه از تخت  اون عوضی پهن کردم
 لباسامو عوض نکردم و رفتم بیرون تو آشپزخونه و از جای ُپن گفتم: اعضای گروه این قلدوره چی کوفت میکنین؟ 
همهبرگتشن نام کردن یکیشون که موهاش طلایی بود گفت:
.......





نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: چهارشنبه 26 خرداد 1395 12:34 ب.ظ