تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت هجدهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت هجدهم

سه شنبه 25 خرداد 1395 06:49 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:خواستم تو حال خودم باشم مزاحم....

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

ماه رمضان هم مبارک روزه و نمازاتونم قبول+ ازا ین قسمت به بعد دلیکس کلا طنز میشه ولی اون ماجراجوییش سره جاشه....

محکم دستمو نگه داشته بود نمیذاشت کاری کنم....
از این کارش حرصم گرفته بود اعصابم بدجور خط خطی بود.... پس دستمو اینقدر محکم از دستش کشیدم بیرون که صدای استخون دستمو شنیدم یک آن کل بدنمو ضعفی گرفت که تو کل عمرم همچین ضعفی نکرده بودم دستمو گرفتم و پام پیچ خورد و از پله ها افتادم دیگه نفهمیدم چیشد...
گوینده فاطمه ب:
از خواب پاشدم نه جاسی تو جاش بود و نه فاطمه تعجب کردم ساعت تقریبا 3.30 دقیقه بود ربدوشامم رو برداشتم و رفتم سمت پله ها که دیدم فاطمه داره از پله ها میره پایین(غلط میزنه خخ ) و اون پسر غده هم متعجب داره به فاطمه نگاه میکنه تعجب کردم اینجا چه خبره از اونورم باران و کیمیا و یسنا اومدن همشون متعجب بودن به خودم اومد رفتم سمت اون غده با دو دستم زدم رو قفسه سینش که محکم رفت عقب و داد زدم:
آشغااااااااااااااااااااااااال...........
و با تمام سرعت خودمو رسوندم به فاطمه اس که دیدم صورتش خونیه و غش کردهسرمو آوردم بالا که دیدم جاسی رو پله ها افتاده اونم سرش خونی بود....
از اونور باران اومد و جاسی رو برد چشمم افتاد به اون پسره<<جان>> که اونور افتاده بود چند قدمیه جاسی
فهمیدم جریان چی بود با کیمیا فاطمه رو بلند کردیم و رفتیم سمت کمپ
صورت هردوتاشون رو به بدبختی شستیم که صورت جاسی خونش بند نمیومد و فاطمه اس همیک زخم بزرگ نزدیک چشم و گیجگاهش به وجود اومده بود
با جادوم رو صورت جاسی بخیه ایجاد کردم  ورفتم سمت فاطمه اس  رو صورت اونم بخیه جای گیجگاهش و یک چسب زخم جای چشمش زدم ...
تود لم: خداکنه چشمش آسیب ندیده باشه
سپردمشون به بچه ها و رفتم سمت کمپ پسرا محکم در زدم همشون خواب بودن فکر کنم که اون پسر غده اومد و یک لیوان (الکل) دستش بود تو حال خودش نبود زیر چشاش قرمزه قرمز شده بود یکی محکم زدم تو گوش(تودلم: اووخخخ دستم) که یک متر از جاش پرید گفتم:
برو بمیر عوضی ..برو بمیر...ببین فاطمه رو چیکار کردی... لعنتی و پام محکم زدم تو ساق پاش که هیچ عکس العملی نشون نداد یکهو غش کرد تو. بغلم که از بوی گند الکل داشتم خفه میشدم با اون پام محکم زدم به در که حد اقل یکیشون بیاد ولی امان از دل غافل محکم تر زدم که اون پسره پیتر اومد و وقتی وضعیتو دید اون نره غولو از رو من بلند کرد  ودرو بست
چه پرو بدون هیچ جیزی در رو رو من بست!!!!!
به درککککک برو بمیر امیدوارم بیدار نشی.....
وضعیت: صبح الطلوع
گوینده جاسی:
چشمامو باز کردم سرم در حال منفجر شدن بود اومد از رخت خوابم بلند شم که بالاتنم به طرز شدیدی درد گرفت اونور فاطمه اس خوابدیه بود و رو خودش پتورو کشیده بود رفتم حولمو بهبدبختی برداشتم و رفتم حموم داشتم گیره های داخل مومو باز میکردم و موهامو زدم بالا که بخیه رو صورتم رو دیدم...
چشام از تعجب 1000000000000000000000000000 شده بود این لعنتی چیه دیگه؟؟؟
تازه یاد دیشب افتادم  رفتم تو وان و خوابم برد چند ساعت گذشته بود نمیدونم که از خواب بلند شدم رفتم زیر دوش و بدنمو شستم دستمو کشیدم رو صورتم که انگشت کوچیکم خورد به بخیم که خیلی سوخت سریع حولمو پوشیدم رفتم بالا  لباسامو عوض کردم و احساس کردم تب دارم حال چندان خوب نبود دوباره مثله اون روز همچیو دوتا میدیدم توهم داشتم میزدم اون قلدورو دیدم که داشت سرمو ناز میکرد....
هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط داشتم نگاش میکردم
.....




نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 25 خرداد 1395 07:14 ب.ظ