تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت هفدهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت هفدهم

سه شنبه 25 خرداد 1395 12:52 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:خواستم تو حال خودم باشم مزاحم....

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

ماه رمضان هم مبارک روزه و نمازاتونم قبول+ ازا ین قسمت به بعد دلیکس کلا طنز میشه ولی اون ماجراجوییش سره جاشه....


به  باران زنگ زدم و گفتم:
کجایین شما؟؟؟
باران: ما تو صفیم شما برین ما میایم...
پس رفتیم سمت مدرسه.....
اینقدر خرید دستمون بود که کلا داشتم میمردم قشنگ احساس میکردم انگشتام الان کنده میشه....
فاطمه اس که از همه بارش سنگین تر بود بهش گفتم یک خریدشو بده به من گفت نه خودم میبرم داشتیم با بدبختی از پله ها میرفتیم بالا که یک هویی از بین هر سه تامون اون عنترا رد شدن و پلاستیکارو از دستمون گرفتن و رفتن بالا....
فاطمه اسک اوفیش چه عجب اینا بدرد خوردن
جاسی: وااا خدا شفاشون بده ترسیدم
فاطمه ب: بیخیال
 و همینطور مشغول خوردن کپلامون شدیم
 رسیدیم بالا که دیدیم خریدارو گذاشتن جلوی در..
همرو کشون کشون بردیم داخل و مشغول جابه جایی بودم که دیدم خامه شکلاتیم نیست وبه جاش پوله خامه شکلاتیم هست واقعا که خیلی بیفرهنگن جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
فاطمه اس اومد و گفتک چه مرگته
من: الان حالشو میگیرم مرتیکه قلدوووووووووووووووووووووووووور
با سرعت رفتمن سمت کمپشون که صدای خندشون میومد برگشتم داخل کمپ و پولشو برداشتم و دوباره رفتم سمتکمپشون با مشتم زدم به درشون که شیشه درشون ترک خورد قلدور عصبی در رو باز کرد که گفتم:
شما محبت نکنین میدونی لاغر میشی و پولارو پرت کردم تو صورتش و رفتم سمت کمپ خواستم در ور باز کنم که از دستم گرفت و گفت: 
ببخشید..... 
من:
همینطور مبهوت بودم که یعنی چی اینکارش دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون و داد زدم: 
گمشووووووووووووو
رفتم داخل  و رو مبل نشستم
فاطمه ب اومد سمتم و گفت: جاسی خامه شکلاتیمون کوش؟؟؟
من دوباره عصبی شدم و داد زدم برو از بغل مو طلایی جمعش کن
گوینده فاطمه اس:
صدای جیغ جاسی اومد معلوم بود عصبیه رفتم پایین و گفتم:
چه مرگته
 که گفت: حالتو میگیرم قلدووووووووووور
و رفت من همینطور مات و مبهوت که دیدم  توی پلاستیک یکم پوله تعجب کردم این چیه گذاشتم سر جاش که فاطمه ب اومد پایین و در یخچال رو باز کرد که خامه شکلاتیو برداره که خبری ازش نبود فهمیدم جریان چیه که دیدم جاسی برگشت و پولو با عصبانیت برداشت و رفت....
تازه فهمیدم چه خبره خیلی کاره زشتی کرده بود پسره الدنگ
گوینده جاسی:
تقریبا ساعت 3 نصفه شب بود که دیدم خوابم نمیبره پس رفتم تو حیاط گفتم یکم هوا بخورم همینطور داشتم راه میرفتم که یاد اون چاهی که یسنا درست کرده بود افتادم تازه یادم اومد اصلا از اونا فراموش کردم به کیمیا زنگ زدم گفتم: کجا موندین شما هااا؟
باران داد زد : داریم برای کریسمس خرید میکنیم...
من:کریسمس؟ الان؟ پاشین بیاین ببینم ولگردا خخخخخ و قطع کرد رفتم لبه چاه نشستم و داشتم به ماه نگاه میکردم.... چقدر خوشگل بود صدای خش و خش برگا میومد که فهمیدم یکی غیر از منم تو محوطست  هه ... هییییییییییییییییکی غیر از من؟ یهو چراغای تو مدرسه خاموش شد و کلا تاریک شد هیچی نمیدیدم با نیروم سعی کردم جلو پامو ببینم ولی انرژی بدنیم کم بود و نورشم خیلی کم 
داد زدم: بیا بیرون ازت نمیترسم...
یک چیزی زد پشتم بدون اینکه حتی پرشی داشته باشم برگشتم دیدم همون قلدورست 1 میلیمتر صورتامون فاصله داشت که رامو کشیدم که برم و دوباره مثل همون موقع که جلو کمپ دستمو گرفت دستمو گرفت و گفت: صبر کن باهات حرف دارم...
من تو دلم: برو گمشو خرمگس بد بو خخخخ
من: برو بابا حوصلتو ندارم خرمگس بد بو....
جان: گفتم باهات حرف دارم
صداش کاملا دورگه شده بود یک آن ازش ترسیدم و برگشتم و نیرومو زدم به دستش که دستشو نکشید و  تقریبا داد زد:
باهات حرف دارررررم
 دستمو از دستش کشیدمو مثل خودش داد زدم خوب به من چه؟ مزاحم خواستم تو حال خودم باشم...
رامو کشیدم و رفتم سمت کمپ که دیدم داره دنبالم میاد  چراغا هم که روشن نبود جایی رو ببینم پس سرعتمو تند کردم که یکهو پامو کشید و با صورت پخش پله ها شدم برگشتم نگاش کردم که تو تاریکی معلوم بود ترسیده اومد بلندم که تمام نیرومو جمع کردم تو دستم و پرتاب کردم سمتش
گوینده فاطمه اس: از خواب پریدم دیدم جاسی نیست رفتم بیرون که یکهو صای جیغ اومد ترسیدم که چیشده از پله ها داشتم میرفتم پایین که غده دستمو گرفت و گفتک نرو پایین
من: برو بمیر عوضی
این صدای جاسیه...
محکم دستمو نگه داشته بود نمیذاشت کاری کنم....




نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 25 خرداد 1395 06:13 ب.ظ