تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت شونزدهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت شونزدهم

سه شنبه 25 خرداد 1395 01:07 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت:مرکز خرید(ادامش)

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)، عاشقانه

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

 سلام سلام به همه ببخشید یک مدت نبودم به خاطر امتحانا بود
ماه رمضان هم مبارک روزه و نمازاتونم قبول+ ازا ین قسمت به بعد دلیکس کلا طنز میشه ولی اون ماجراجوییش سره جاشه....

همینطور تویه سبدای خرید غرق بودم که از قفسه های (تنقلات(آتاشغال پاشغال خودمون..) یک پسره که فکر کنم تو گروه همون پسرا بود دیدم با اون پسر قلدوره و یکی دیگه....
پسر قلدوره برگشت نگاه کرد و تعجب کرد سریع خودم وگم و گور کردم رفتم پیش فاطمه اس و فاطمه ب  و گفتم:
اول چیزی نگفتم چونکه دوتاشون غرق قفسه کپلا بودن یک قفسه بزرگ که نصفش کپلای مختلف و نصفش پاستیل^_^
محکم زدم پشتشون که یک جیغ بلند زدن که کل افراد فروشگاه برگشتن بهمون نگاه کردن بعدش فاطمه اس از بازوم ویشگون گرفت گفت:
چه مرگته عوضی...
فاطمه ب هم یک ویشگون از اون بازوم گرفت و گفت:
خدا شفات بده جاسی...
منکه داشتم میمیردم از خنده  خودمو جمع وجور کردمو گفتم:
اون گروه قلدورارو یادتونه؟
فاطمه اس:
حتما همون پسر  غده عوضیه بدبخت؟
من:دقیقا
فاطمه ب: اون پسر  مو طلاییه چی اونم هست؟
من: عــه خفه شو... هر سه تاشون اینجان تو قفسه تنقلات دیدمشون خواستم بهتون بگم
فاطمه اس: خب چیکار کنیم؟
من: مردم آزاری...
فاطمه ب: پایم
فاطمه اس: عاغا دوباره اون مرتیکه غد بیجنبه بازی در نیاره که مجبورم نیرومو به همه نشون بدم
من: نه نه کسی نباید بفهمه ما نیرو داریم دیوونه
فاطمه اس: اوکی بریم...
......
تو قفسه لبنیات....
من(جاسی): دیدم اون پسر قلدوره داره همینطور به اجناس نگاه میکنه دستشو اومد ببره سمت یک خامه شکلاتی که تو ردیف خامه ها آخرین خامه شکلاتی بود اومد بزاره داخل  سبدشون که از کنارش رد شدم تا خواست برداره برداشتمو انداختم تو سبدم...
گوینده فاطمه اس: 
رفتم ته فروشگاه همونجایی که اون غده بود.. داشتم فکر میکردم چیکار کنم که اذیتش کنم که زیرپام یک ورقه احساس کردم ورق رو برداشتم پشتش شماره بود... رومو اونور کردم دیدم پسره اسکل از اونور بازار افتاده دنبالم فرصت غنیمت شمردم و گفتم : عزیزم میشه خودکارتو بدی 
انگار که تو دلش کارخونه تیتاب زده باشن یک فلش روبه روی شماره زدم و نوشتم بهم زنگ بزن عشقم و بعدش خودکار رو پس دادم به همون پسره کلا بدبخت هنگید خخخخخخخخخخخ....
رفتم دنبال اون پسر غده و کاغذو آروم  زدم پشت سویت شرت پسره خخخخخخخخخ
و الفرار.....
گوینده فاطمه ب:
همینطور دنبال مو طلاییه بودم و نسکافمو میخرودم مونده بودم چیکار کنم که مردم آزاری باشه پسره برگشت نگام کرد خودمو زدم به اون راه رفت سمت  قفسه خریدا که یک راه میون بُر داشت چرخیدم و پسره هم چرخید ..بوووم خوردیم بهم یوهاهاها... کل بلوز تنش شده بود نسکافه ای خودمو متعجب نشون دادم و بعد گفتم: اوا شرمنده و لیوان نسکافمو تو راهم انداختم سطل آشغال...
جاسی رو جای صندوق حساب دیدم و دوییدم سمتش از اونورم فاطمه اس اومد...
گوینده جاسی:
فاطمه ها داشتن میومدن سمتم که گفتم:
چطور بود 
هردوتاشون باهم گفتن: عالی...
اونا هم اومدن که صااااف افتادن تو صف ما و پشت ما!!!!!
فاطمه اس که نگاهش به پشت اون پسر غده بود فاطمه ب هم که داشت میمرد از خنده اون قلدوره هم که داشت از اعماق وجودش میشوخت
من تو دلم: ای جان ای جان....
اون پسر موطلاییه برگشت و گفت: جان(اسم پسرست) چرا خامه شکلاتی برنداشتی پیتر بفهمه پدرتو درمیاره هاااا
جان: خفه شو و نگاهش سمت سبد تو دست من بود پسر مو طلاییه یک نگاه به سبد کرد که خامه شکلاتیه داخل سبد رو دید و بعدش یک نگاه به من که یک پوزخند زدم
خریدامونو حساب کردیم و رفتیم بیرون به  باران زنگ زدم و گفتم:
کجایین شما؟؟؟
باران: ما تو صفیم شما برین ما میایم...
پس رفتیم سمت مدرسه.....






نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 25 خرداد 1395 07:13 ب.ظ