تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - قسمت 17 مسابقه جادوگران
این داستان ادامه دارد...

قسمت 17 مسابقه جادوگران

یکشنبه 23 خرداد 1395 04:52 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ♥FATEMEH♥
ارسال شده در: مسابقه جادوگران ،


قسمت جدید رو اوردم

نظر فراموش نشه روزه هاتون قبول درگاه حق

فعلا بای

داستان = ادامه مطلب

دیشب یک شب خیلی عالی برای هممون بود تا جایی که میتونستیم غذا میخوردیم و از آخرین شبمون که توی آلفیا بودیم لذت بردیم چون فردا صبح باید راه ویزارد تاور رو در پیش میگرفتیم.ساعت 12 بود که رفتیم طرف خوابگاه و اونجا گرفتیم خوابیدیم....
صدای ریختن چایی توی قوری از پایین میومد بالشتمو ورداشتم و مچاله کردم دم گوشم...
فاطمه بلوم:پااااااااااااااااشیننننننن ( برافیوست ( ورد بلند شدن صدا ) )
عینکم که بغل تختم بود روی زمین افتاد چون همچین با شتاب از روی تختم پاشدم نزدیک بود بیفتم روی زمین :|
ثنا:چه خبرته !؟فاطمه زده به سرت واقعا سرمو خوردی
من:کر شدیم بابا
فاطمه:پرافیوست ( ورد کم شدن صدا ) )اهم اهم خوب معلوم چرا ساعت هشته ما باید ساعت 9 دم قطار باشیم حواستون کجاست گرفتیم مثل چی خوابیدین تازه صبحونه هم حاضره بچه های دیگه هم توی اتاقای خودشون مشغولن :|

من که همون لحظه میخواستم بگم هنوز هیچکی بیدار نشده یکه خوردم و سرمو طرف ثنا چرخوندم از قیافه ثنا هم معلوم بود که همون حرفو میخواسته بزن یک دقیقه نشد که با هم گفتیم :
تو میتونی مغزو بخونی
من:تبریک میگم قدرت جدیدتو پیدا کردی
ثنا:خخخخ هاها
فاطمه بلوم:ساکت شین من قدرتم اتش اژدهاست و میتونه شمارو بسوزونه قوی ترین قدرت ج
ثنا:باشه باشه باشه فهمیدیم پاشین بریم پایین
در هنگام پایین اومدن :
من:خوب حالشو گرفتیم خخخ میخواست مارو ساکت کنه خودش ساکت شد
ثنا:دیدی چه شکلی سرخ شده بود مثل اژدها ( صداشو شبیه فاطمه کرد و گفت ) آتش اژدها پرقدرت ترین قدرت جهانه که می
من به ثنا چشم غره رفتم خوب فاطمه بلوم پشت سرمون بود ولی اینبار قرمز نبود رنگش سفید سفیده سفید بود و میخواست مارو بزنه
داد زد : خفه شینننننننننن
چشمامون گرد شد و سریع از راهرو رفتیم پایین
روی میز صبحونه سوسیس و تخم مرغ و چایی و نسکافه و نون باگت داغ و کل چیزای خوشمزه دیگه بود.بعد از خوردن صبحونه فاطمه دستشو به هم زد بعد کیف های گنده سفری کنار میز دراومد
من:چرا رو خودت اینقدر فشار میاری بابا ما هیچوقت اینقدر مجهز نبودیم
فاطمه بلوم:حالا چرا نباشیم بسه دیگه بچه ها اینارو پشتتون بزارین
ثنا:حالا که اصرار دارین مجهز باشین ...یک بشکن زد و لباسای خیلی خوشگل ماجراجویی رو تنمون پدید اومد
من:وای اینا خیلی خوشگلن
تق تق جاستینا:بدویین دیگه حوصله ندارم میخوام تو راه بخوابم
باشه اومدیم...
جاستینا:اینا خیلی خوشگلن باید برای هممون یکی درست کنی راستی ساکای ما پایینه بدویین
وینکسی ها لباسای خوشگلی که استلا براشون درست کرده بودو پوشیده بودن و ما هم لباسای قشنگه ثنارو
تو ماشین من و جاستینا کنار هم بودیم و چرت میزدیم من سرمو روی پنجره گذاشتم و اونم سرشو روی گردن من گذاشت
غزل:بدویین بدویین از اینجای کارو باید پرواز کنیم
وای نهههههههه پرواز ؟ تو همچین شرایطی اونم کجا دم قلعه تریکس !این یعنی مرگ که معنم عاشقشم
با ذوق و شوق پاشدم و گفتیم : ترنسفورماتسیونه
زود تبدیل شدیم کیفارو کوچیک کردیم و گذاشتیم تو جیبامونو پرواز کردیم به سمت قلعه تریکس
بلوم گفت:خانم ... (اسم مدیر تریکس چی بود چی بود!! )ما از طرف خانم فاراگوندا اومدیم ممنون میشیم درو برامون وا کنین
بلوم دستشو برد جلو و همونجا در باز شد خوشحال شدیم زود رفتیم تو هر چی به سمت داخلی تر قلعه میرفتیم بوی بد بیشتری میومد جوری که آخر سر بزور نفس میکشیدیم
جلومون کامل تاریک شده بود که ناگهان درون تاریکی چند تا چیزی مثل الماس برق زد چند تاشون قرمز و بعضی هاشون آبی بودن بعضی ها نارنجی
آیشا:اسپرسیو
نور بزرگی فضارو فرا گرفت اونا الماس نبودن اونا دانش آموزای قلعه بدونن که چشماشون اونجور میدرخشید...
بلوم:آیسی آیسی گوش کن به من گوش کن
ولی اونا به سمت ما حمله کردن و به من قدرت پرت میکردن تعدادشون بیشتر بود ولی ما قوی تر بودیم
بلوم:آیسی گوش کن محفل باز شده نمیدونم کی این کارو کرده ولی ولی باید ببندیمش برای اولین بار وینکس و تریکس خوب گوش کن ...آیسییییییییییییییی ........!!! دارسی !!!!!!!!!!!! استورمی ... میشنوین چی میگم ؟؟؟ تمومش کنینننننننننننننن (صداش بلند تر بود و با صدای دورگه ای گفت )
ثمین:بایست
همه ثابت موندن .... جز من چون داشتم جون بقیه رو میگرفتم
فاطمه استلا:باز برا چی ؟
ثمین:بلوم داشت همرو آتیش میداد الان از نفسش دود میاد بعد همه میمیرن
من:هورااا ...ام خوب منظورم این بود آفرین 
ثمین:حالا کل قلعه ایست شده بیا فرصتو غنیمت بشمریم وبریم پیش تریکس و پیداشون کنیم بعد ثابتشونو میبریم تو آلفیا و میبندیمشون بعد بلومو میبریم یک جای خالی که کسی آتیش ..
من:اوکی بیا زود انجامش بدیم
و من با گفتن اسپرسیو همه جارو نورانی کردم و بعد باهم رفتیم...

منتظر قسمت بعدی باشین





نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: یکشنبه 23 خرداد 1395 05:37 ق.ظ