تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - آخرین پری ها 2
این داستان ادامه دارد...

آخرین پری ها 2

یکشنبه 22 شهریور 1394 06:55 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : غزل تکنا
ارسال شده در: آخرین پری ها ،


سلام
قسمت دوم داستان آخرین پری ها آوردم می‌دونم دو قسمت تأخیر دارم ولی ببخشید از این به بعد داستان هام رو سر موقع میزارم.برای جبران این قسمت رو طولانی تر کردم.امیدوارم ببخشیدم.
dkCH3
فصل اول
قسمت دوم:عملیات تکنولوژیکی
داستان در ادامه

در قسمت قبل خواندید که:
غزل با اینکه هیچی واسه امتحان نخونده بود تونست جواب همه‌ی سوالا رو بده و همه‌ی این هارو مدیون قدرتشه.غزل خواب تکنا رو تو یه محل سایبری میبینه و تکنا بهش میگه که اون و دوستان آخرین پری ها هستن و تنها کسانی هستن که می‌تونن ایولا رو شکست بدن و وینکس و پری ها و جادوگرا و... همه واقعین.
غزل:اگه بگم باورت نمیشه،خواب تکنا رو.
ثنا:یه چیز جدید بگو‌اونو که همیشه میبینی.
من:این بار مثل همیشه نبود اون باهام حرف می‌زد و می‌گفت که من...من....یه...
اون:بابا بسه زود حرفت رو بگو مردم خوابشون میاد.
من:اون گفت من پری‌ام.و این علت این بود که چرا جواب با رو سر امتحان می‌دونستم.
اون:دو تا قرص بخور بخواب خیالات از بین میرن.
من:اهههههههههههههههههههه،مگه من با تو شوخی دارم.
اون:اوکی داد نزن مامانت بیدار میشه.
من:آخه حرس میدی.
اون:ببخشید.ولی حرفت مسخرست این یعنی تو الان پری هستی پس زود تبدیل شو،زود.
من یه نگاه خیلی سرد و خشن بهش کردم و اون یهو صداش رو برید.
من:من واقعا نمیفهمم مشکل تو با من چیه؟
اون:هیچی.
من:تکنا گفت من و دوستام منظورش اینکه من تنها نیستم و کسای دیگه‌ای مثل من هستن.
اون:حالا چه‌طور باید اونارو پیدا کنیم؟
من:نمیدونم.
اون:شاید اگه تو قدرتت رو آزاد کنی اونا پیدات کنن.
من:شاید ولی اینجا نمی‌تونم باید تو یه جا پر از لوازم تکنولوژیکی باشم.
اون:نمایشگاه تکنولوژی آخر این هفته!
من:راست میگی،اونجا پر از لوازم تکنولوژیکی ولی این کار رو نمی‌تونم جلوی همه بکنم.
اون:این رو بزار به عهده‌ی من.
من و ثنا گرفتیم خوابیدیم.صبح سریع رفتیم پیش مبینا و سارا و کل ماجرا رو بهشون گفتیم.اونا هم قرار شد بهمون کمک کنن.
آخر هفته رسید و من و بچه ها رفتیم به نمایشگاه تکنولوژی.تا نقشه‌مون رو عملی کنیم.
مبینا و ثنا رفتن تا اون حسگر های دود رو فعال کنن تا آب همه جا بپاشه و لوازم اتصالی کنن و همه از نمایشگاه فرار کنن و هم قدرت کاملشون رو آزاد کنن تا من حسش کنم.
مبینا:ثنا من قلاب میگیرم تو برو بالا بعد اون کبرین رو روشن کن و دودش رو نزدیک حسگر بگیر.
ثنا:اوکی.ولی فکر نکنم دستم برسه.
مبینا:می‌خوای تو قلاب بگیر.
ثنا:الان که فکر می‌کنم می‌بینم دستم می‌رسه!!!
در همین حال سارا و غزل
غزل:وایییییییییییییییی.
سارا:(با صدای نحیف)چی شده؟
من:اون لباس رو ببین.اون آخر تکنولوژیه.
سارا(با صدای نحیف،کلا صداش نحیفه):ترسیدم.
من:برای آزاد کردن انرژی حتما به اون نیاز پیدا می‌کنم.
من رفتم و سریع لباس رو تنم کرد آقایی که مسئول نظارت بر کار غرفه بود اومد تا بگه لباس رو در آر که خداروشکر ثنا و مبینا حسگر رو فعال کردن و آب ریخت رو کل لوازم و همه حتی مسئول غرفه فرار کردن.
من:سارا برو بیرون اینجا خطرناکه.
اون:باشه،الان.
یه‌خورده صبر کردم تا مطمئن شم همه بیرون رفتن و بعد شروع به ارتباط برقرار کردن با لوازم تکنولوژیکیه اطراف کردم.همه چیز شروع به اتصالی کرد یه حاله‌ی سبز دورم رو گرفت و یهو بوممممممممممممم!!!
کل انرژیم آزاد شد و یه انفجار بزرگ رخ داد.در همین حال یهو تبدیل اولم رو باز کردم و تونستم پرواز کنم.یهو صورت پنج تا دختر به چشم اومد نمیتونستم باور کنم، یعنی مخم هنگیده بود.صورت دوستام بودن که جلو چشم میومدن.
آیلین،سویل،سارا،مبینا و حتی ثنا.داشتم از تهجب شاخ در می‌آوردم،ولی انگار حقیقت داشت.دوستام پری ها بودن.



نظراتـ ـ ـ ـ : نفر خوششون اومد.
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: یکشنبه 22 شهریور 1394 06:57 ب.ظ