تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - قسمت 16 مسابقه جادوگران
این داستان ادامه دارد...

قسمت 16 مسابقه جادوگران

شنبه 22 خرداد 1395 02:30 ق.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ♥FATEMEH♥
ارسال شده در: مسابقه جادوگران ،

سلام انتظار داشتم نظر بدین 

ولی حالا که ندادین گفتم لااقل داستانو تموم کنم ...

ادامه مطلب
من:وای چه اتاقای خوشگلی دارین این مدرسه عالیه
ف.ب:ثنا گذاشت ؟ استلام نیست
جاسی : رفتن طبقه بالا دارن مدل های لباس استلا رو میبینن
بلندگو:تمامی دانش آموزان لطفا به سرسرا بیایید(تکرار میکرد)
ثمین:خوب پاشیم بریم شاید قراره ازمون قدردانی کنن و بهمون یک چیزی جایزه میدن مطمئنم پر غذای رنگ و رنگه که میشه بهش لب زد و کلی دسر و سوسیس دودی و سان
بلندگو:به غیر از اتاق شماره 203 ، 204 ، 205 تا 209 
ثمین ساکت شد
جاسی :چی ؟؟ چرا ما نباید بریم شاید اتاقمون شمارش این نیست
مریم:شمارش همینه جاسی
جاستینا رفت بیرون اتاق دید که شمارش همونه چند بار با دستش ضربه زد که عوض بشه اما عوض نمیشد 
جاسی:عوض شو ( جرقه ) عوض شو (جرقه ) نههههههههههههههه
گزلدا : داری چی کار میکنی دختره احمق اینا با ضدطلسم تنظیم شدن .. زود باشین دنبالم بیاین بریم تو دفتر
جاسی و مریم به هم نگاه کردن و بقیمون خندیدن . وقتی رسیدیم وینکسی ها اونجا نشسته بودند 
فاراگوندا:سلام بچه ها بیاین بشینین به هر 7 تاتون خوش آمد میگم
ما نشستیم یک کتاب دست فاراگوندا بود که خیلی قدیمی و کهنه به نظر میرسید ورقه هاش تقریبا پوسیده بود و متلاشی شده بود.فاراگوندا گفت : میدونم خودتونم میدونین که هیچی تموم نشده پس بهتره زودتر سعی کنیم این موضوعو تمومش کنیم این کتابو از مدرسه پری ها که با مدیریت دوست عزیزم که باید قدردانش باشم خانم دنتور عزیز.گروه وینکس هیچ ارتباط خوبی با خانم دنتور نداشتن اون مدیر مدرسه پری ها و مدیر مدرسه سارا بود از وقتی استلا داستان وقتی بالا سر اتاق سارا بودرو بعد از بهوش اومدنش تعریف کرده بود تعجبی نداشت که اونو خانم دنتورو مقصر این قضایا بدونن.خانم فاراگوندا ادامه داد (چون سکوت سنگینی فضا رو گرفت و دنتور هم پوزخند کوچیکی زد و نگاهی خصمانه ای به استلا کرد)از صبح وقتمو به خوندن این کتاب مشغول کرد.فاراگوندا کتابو باز کردو شروع به خوندن کرد : وقتی محفل جادوگر باز شده تمامی پری ها ، آدم ها ، جادوگر ها دست به دست هم دادند و تمامی غول هارو برگردوندن به داخل محفل ولی این کار 30 سال طول کشید ...
ادامه داد:جز جادوگر باید کسی باشه که با او در ارتباط باشه و از این دنیا با اون صحبت کنه او باید محفلو باز کنه پس با کشتن او فرد همه چیز درست میشه اما از اونجایی که محفلو اون فرد باز کرده و ما دیگه فرصتی برای جبرانش نداریم بهترین کار اینه...
همه چشمای هر 13 تامون به دهن فاراگوندا دوخته شده بود
-باید چند نفر وارد محفل بشن و وقتی وارد اونجا بشن میتونن با از بین بردن سنگ استون درون محفل که من بیشتر بهش میگم قلعه جادوگر.همه چیز درست میشه و کل قلعه نابود میشه و این افسانه از بین میره و به تاریخ میپیونده ولی باید بگم اون چند نفر اگه واردش بشن دیگه نمیتونن برگردن و میمیرن ...
من:پس چه شکلی نابودش کنیم کی حاضره وارد بشه کی ؟؟
فارا..:الان باید 6 تا پری پیدا کنین چون اونا دوباره میتونن طلسم بشن و اگه طلسم بشن وارد محفل میشن و بازش میکنن چون ما فقط 2 تاشونو میشناسیم(سارا و استلا ) و از اونجایی که کسی که محفلو باز میکنه نمیشناسیم ولی میشه 3 تا پس 3 تای دیگه میمونه که باید پیداشو کنین این وظیفه شمایه که این کارو کنین
آیدا:ما انجاش میدیم به هر سختی باشه کل دنیارو میگردیم
تکنا :فک کنم اول باید دنبال گمشده ها باشیم شاید بهتره باشه اول بریم قلعه تریکس..
غزل با تکون دادن سرش حرف تکنارو تایید کرد و بعد گفت:اره خیلی وقته از تریکس نیست انگار پشت قلعشون قایم شدن پس ...باید یکی از اونا طلسم شده باشه چون الان سارا استلا خوب شدن یعنی 6 پری برگشته
همونجا بلوم و فاطمه بلوم نگاه بدی بهش کردن و مریم که کنار دستش بود بهش سلقمه ای زد (فک کنم درست نوشتم یعنی همون به کنار دستش زد)خانم فاراگوندا با چشای آبی درخشانش که از زیر عینکش که تا دماغش پایین رفته بود نگاهی انداخت دنتور هم خیلی خشمگین بود
فاراگوندا:فکر میکنم دلیل موجهی داشته باشین که درباره افسون آندرس پرکسون میدونین نه ؟
دنتور گفت : فاراگوندا عزیز فک کنم وقتش باشه یکم به این بچه ها فرصت بدی مطمئنم دلیل موجهی داشتن ولی سخته به ما بگن درسته ؟
من با علامت سر گفتم آره . ثنا:م..م..ا فقط..
فاراگوندا آه بلندی کشید و گفت:نه نه ثنا عزیزم حق با الیسه به نظرم کاملا حق با شما بوده فقط امیدوارم از این طلسم به خوبی استفاده کنین فعلا برین و به جشن برگردین و از غذاها لذت ببرین مطمئنم از قدردانی بسیار خوشحال خواهین شد . به اونها چشمک زد
همه به هم نگاه کردیم و پاشدیم سارا پشت در وایستاده بود .
ثمین کل ماجرارو براش تعریف کرد و گفت:خانم دنتور با او کارش میخواسته شک رو از شما بگذرونه مطمئنم.
و من با تایید سرم بهش گفتم اره مطمئنن همین بوده و بعد پایین رفتیم تا از غذا لذت ببریم :)

این قسمتم تموم شد امیدوارم خوشتون اومده باشه





نظراتـ ـ ـ ـ : پست ثابت
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: شنبه 22 خرداد 1395 02:47 ق.ظ