تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - بریویکس کلاب فصل 1 قسمت 9
این داستان ادامه دارد...

بریویکس کلاب فصل 1 قسمت 9

دوشنبه 24 خرداد 1395 10:37 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : Min Aika
ارسال شده در: بریویکس کلاب ،

نام:بریویکس کلاب
نام فصل :بریویکس و خون آشام ها
ژانر:درام،اکشن،ترسناک،عاشقانه،طنز
نام قسمت:امارت موکامی
نویسنده ی این قسمت:فاطمه و ثنا مشترک
ویرایشگر:فاطمه



بچه ها نظرا کمههه
راستی بی جنبه ها نخوننا

گوینده:جاسی
آیاتو:نچ ما خون آشاما اینجوری نمی بخشیم
_جان؟
_بیا اینجا ببینم پری دریایی

افتادی تو مرداب تاریکی انگاری
دست و پا میزنی، بیشتر فرو میری
تو اعماق تاریکی غرق میشی
همه چی رو می‌سپاری به فراموشی
با چشم باز به سمت تاریکی میری
چون راهی برای نجات نداری
همه چی رو از دست دادی
به هیچی نداری اعتمادی
ولی من دارم از تو درخواستی
میخوام عاشق من باشی
بهم اعتماد کنی،چون دیگه راهی نداری
بذار دندون های نیشم رو فرو کنم تو رگ هایی که داری
قلب و خونت رو بهم بده
عشقت رو نسبت بهم از دست نده
پا به پای من باش،هواتو دارم
اگه بخوان بگیرن امیدتو،من نمیذارم
با هم می جنگیم،کنار همیم
اگه مردیم،برای هم می میریم

_چیکار میکنی خره مگه خودت خواهر مادر نداری
_نچ یه مادر داشتم که اونم کشتم دیگه ندارم.هوی سرورت میگه باید اینجا بمونی
_برو بابا
_حاضر جوابی نکن
_میکنم.هیچکس جلوی زبون من دووم نیاورده
_تو حق نداری با من مخالفت کنی حالا تنبیهت میکنم تا آدم شی
_جانم؟
آیاتو محکم دستمو میگیره و منو میندازه زمین
پاپیونمو باز میکنه و گلومو گاز میگیره
من:ولمممم کن
آیاتو:خونت خیلی شیرینه
بعد دوباره گاز میگیره
آیاتو:چی شد دردت میاد؟ههه
حولش میدم و بلند میشم
من:واقعا خیلی کثافتی
بعد سریع غیب میشم از جلو چشمش
داشتم می دوییدم که یهو خوردم به یکی
اون فاطمه استلا بود
فاطمه اس:اوووی یابو....عه جاسی تویی.چی شده چرا گلوت خونیه؟
من:کار آیاتویه
_چقد بی شعوره!ببین ثنا عصبی شد گفت اصلا لازم نکرده هیچ کدومتون کار کنید بد تر گند کاری می کنین،واسه همین گفت خودش همه چی رو درس میکنه
جاسی:واقعا؟
_آره.ببین ثنا یه چیزی یادش رفت بگه الان میخواد بگه
همه رفتیم غذا خوری تا ببینیم ثنا چیکارمون داره
من:پ مهشید کو؟
ثمین:نگهش داشت
_کی؟
_اوسکولی دیگه، ثنا
_اوسکول خودتی
همه جمع شدن تو غذا خوری
زنگ کلاس خون آشاما تموم شد
گ:ف.ب
من:وای روکی فک نمی کردم تاریخ خون آشاما انقد باحال باشه!
روکی::|(روکی کلا پوکره،حالا چی بشه یذره تعجب کنه یا عصبی بشه)
_میگم بیا بریم غذا خوری ببینیم دارن چی کار میکنن
_باش بریم
رفتیم غذا خوری.درو باز کردم.رفتیم داخل
ف.اس:فاطی با نیمه ی گمشدت خوش گذشت؟
من سرخ شدم روکی ام که پوکر
من:خفه شو،we're just friends
_عه جاست فرندزتون اینه پس bf و gf تون چیه؟
من:روکی ولشون کن این بی جنبه هارو.
روکی دوباره پوکر
ثنا:اه بابا خفه شید میخوام راجب میوسا صحبت کنم
من:هاااا میوسا؟؟بچه ها خفه شید ببینیم چی میگه
_میوسا الان اینجاس و ذات واقعیش رو از دست داده و از معجون نخورده اصلنم اعصاب معصاب نداره
من:شوخی میکنی؟
_به نظرت من دیوونه ام همه رو اینجا جمع کنم که شوخی کنم؟؟
_از تو بعید نیست
_ایییش.حالا چیکار کنیم؟
_باید هر جور شده بفرستیمش پیش فلورا و استلا تا 24 ساعت نشده
یدفه صدای زنگ مدرسه میاد
ثمین:چی شد؟
فاطمه اس:صدای زنگ مدرسه بود
یدفه یه صدا از بلند گو میاد
_دانش آموزای جدید جادوئی بیاید  مدرسه
مهشید:تعطیل شد
جاسی:ایول میریم پیش فلورا و استلا
من:روکی داری میری؟
_آره.خدافس:|
ثنا:بچه ها این یارو که منو آورد اینجا دوست روکی بود
فاطمه اس:اونی که منو گاز گرفت هم اینجاس
من:دوس نیستن برادرن
ثمین:پس تبریک میگم!جاری شدین
ثنا:کثافت الان میام حسابتو میرسم
ثمین:یا ابورفضل!فرااااااااار!
ثنا:اگه دستم بهت نرسه!
ثنا سرعتش بیشتر از ثمین بود و ثمین و گرفت و انداخت زمین و ثنام واستاد قلقلکش داد.
ثمین:وااااای...گوه خوردم...وااای...وای بسه
ثنا:دفه آخرت باشه بچه جون
ثمین:باشه... باشه گوه خوردم
من:بریم دفتر دیگه دیر شد
مهشید:آخ آخ راس میگه
همه رفتیم دفتر مدرسه
آقای سوکاما:خب باید بگم کجا برید و روزتونو اونجا بگذرونید.
فاطمه اس:مگه اینجا شبانه روزی نیس؟
_نه سه تاتون ینی خانوم دومینو،ویندی و لایور باید برید امارت موکامی.و سه نفر دیگتون باید برید امارت ساکاماکی
جاسی:وای من نمی تونم با خون آشاما یه جا باشم
ثمین:خب ما و خودتم خون آشامیم
جاسی:ضر نزن،وای با توئم یه جام وااااای
_حوصلتو ندارم
_نه این که من دارم
معلما ینی استلا و فلورا اومدن تو
آقای سوکاما:خانم ها شما میاید خونه ی من
یه خون آشام دیگه ام اومد تو
اون که میوساس oh my god
_من کجا باس برم؟
_اوه خانوم شمام میاید خونه ی من
_باشه.فقط غلط اضافی کنی پوستتو میکنم
استلا:میوسا!
فلورا:اینجا چیکار میکنی؟
دور چشمای میوسا قرمز بودن خیلی ترسناک به نظر می رسید.اون دیگه میوسای قدیم با صورت مهربون نبود
میوسا:اومدم.تا خودمو برای جنگ آماده کنم،میخوام تا می تونم.خون بخورم،انقد بخورم تا سیر شم
فلورا:چرا اینجوریه؟
چهره ی آقای سوکاما رفت تو هم
گفت:بسه دیگه برید
بعد ما رفتیم
ثنا:نمی دونم دوباره از خونمون می خورن یا نه
فاطمه اس:اون که صد درصد
_من که نمیذارم
من:منم نمیذارم
ثنا:تو دیگه ضر نزن
فاطمه اس:خداروشکر که این دوتا ینی ثمین و جاسی با ما نیستن
جاسی:از خداتم باشه
_می بینی که نیست
من:میخوام فردا مزه ی خونو امتحان کنم ببینم چه مزه ای میده
ثنا:ایی چندش
یه سرویس میاد و ما میریم
ف.اس:وای دوباره اون پسره رو میبینم
من:بعد به من می خندین.نچ نچ.من حتی راجبش حرفم نزدم
ثنا:ثمین و مریم و جاسی بد جایی رفتن
_آره
رسیدیم و رفتیم تو خونه
من :بچه ها کسی نیس؟
یه کسی از پله ها اومد پایین
_سلام...خوش... اومدین(صداش خسته بود)

این داستان ادامه دارد...



نظراتـ ـ ـ ـ : نظرات
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: دوشنبه 7 تیر 1395 09:59 ق.ظ