تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت یازدهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت یازدهم

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 08:11 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت: حالا چیکار کنم؟

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

 من از شنبه هفته بعد آفلاین میشم باشه تا 3/18 خب برین ادامه

من: بچه ها باید اینجارو درست کنیم.. هانیه لطفا یکم اینجا گل و گیاه بکار . فاطمه اس و فاطمه ب  و من باید یک حصار قوی دور تا دور مدرسه رو بپوشنیم هستین؟
فاطمه اس:طبق معمول پایم
فاطمه ب: بدجور هستم
مشغول شدیم..
وسطای کار وبدیم داشتیم نیرومونو جمع میکردیم که فاطمه اس نیروشو ول کرد
من:
فاطمه ب:
فاطمه اس: خب برای چی باید اینقدر نیروهامونو جمع کنیم حصار و.. ببندیم دور این مدرسه؟
من:
برا یاینکه وقتی خانومفاراگوندا بهوش اومد امیدی داشته باشه به مدرسش
فاطمه اس: اوکی دوباره شروع کنیم....
همینطور مشغول بودیم که کم کم یک حاله آبی دور تا دور فاضی مدرسه رو گرفت لایش خیلی ضخیم و محکم بود با نیروی خودم بهش ضربه زدم که از بین نرفت یک در مخفیم گذاشتیم مشغول بودیم که دستیو رو شونم احساس کردم....
برگشتم دیدم یسنایه وااای خدای من اصلا باورم نمیشد!! 
پریدم بلش اونم محکم بغلم کرد فاطمه اس و فاطمه ب و هانیه تازه متوجه شدن اونا هم به جمعمون پیوستن هممون بغل همدیگه بودیم
من: یسنا من رو یادته؟
یسنا: اره کامل یادمه .. راستی.. بلک جک کجاس دلم براش تنگه هرچند میخوام حسابشو برسم
من:
فاطمه اس:
فاطمه ب:
هانیه:
من: از کجا شروع.یک هو فاطمه ب پرید وسط حرفم و تمام ماجرارو تعریف کرد
یسنا: ولی اونکه به من آسیبی نرسونده نه نه من باید پیداش کنم دویید سمت در مدرسه که حفاظ داشتو تق خورد بهش و افتاد ...
یسنا:اوووی این چی بود دیگه(درحال مالش سرش و دماغش)
من: ما یک حفاظ قوی درست کردیم که از مدرسه مطمئن باشیم
و تو الان باید کاملش کنی
گوینده یسنا:
وقتی جاسی حرف من باید کاملش کنم رو آورد تنم یخ کرد ولی خب نباید بروز میدادم کل نیرومو توی دستام جمع کردم(نیروی آب) و به دور تا دور حفاظی که دلیکس ساخته بودن پیچیدم 
جاسی:واو یسنا عالیه میتونی یک چیزه تزئینی درست کنی برای این وسط مسطا میخوایم خانوم فاراگوندارو سوپرایز کنیم
من:اوکی
تو ذهنم یک ابشار مجلل آوردم چشامو بستم و دستمو به حرکت دآوردم میچرخیدم و وحالت بوم نقاشی میکشیدمش
................
فاطمه اس: این..ای..این کاره تویه؟
فاطمه ب:خیلی قشنگه
جاسی:کاشکی بلک جک هم اینجا بود
گوینده بلک جک:
اینقدراز مدرسه دور شده بودم که نمیودنستم کجام الان ازاد بودم یک درخت بلند پیدا کردم رفتم به بالاترین نقطه درخت و اونجا وایستادم  مدرسه رو میشد از اینجا دید دلم برای مدرسه تنگ شده بود با سرعت تمام رفتم سمت مدرسه از پشت یکی از دیوارا که میشد کمپا داشتم جاسیرو نگاه میکردم داشت با جادوش اون حیاط به اون داغونیرو به بهشت تبدیل میکرد خیلی خوشگل شده بود سنگ فرشای بنفش به سمت در اصلی دانشکدمون و بقیشون سفید یکم اینور اونور چرخید با خودم فکر کردم حتما فهمیده من اینجا پس رفتم کامل قایم شدم صدای فاطمه هاو و هانیه اومد دل تو دلم نبود دوباره ببینمشون پس دوباره یواشکی دید زدمشون جاسی داشت به هانیه یک چیزایی میگفت و هانیه رفت اون سمت مشغول شد چند تا درخت و گلو  وباغچهو وچمن درست اینقدر خوشگل بودن که تاحالا تو عمرم ندیه بودم خیلی زیبا بودن بعدش فاطمه ها و جاسی نیروشونو ریختن ور هم و داشتن یک کار یمیکردن فاطمه اس وسطش ول کرد ولی دوباره شروع کردن کم کم یک هاله ابی دور تادوره مدرسه رو گرفت جاسی نیروی مرگ باره خورشیدیشو زد به حفاظ ولی حفاظ از بین نرفت خیلی خوشحال شد یک هویی یسنا اومدو ودستشو گذاشت رو شونه جاسی همشون بغل هم بودن گوشامو تیز تر کردم که یسنا گفت:
راستی بلک جک کو؟؟ دلم براش تنگیده با این حرفش خواستم همونجا برم بپرم بغلشون ازپ شت دیوار اومدم بیرون ولی یک تیکه حرفش قلبمو تیکه پاره کرد که گفت:
که میخوام حسابشو برسم ..... سکوت..سکوت.. سکوت... نه نه من برای اونا خطرناک بودم ترسیدم ازشون فاصله گرفتم خواستم از حصار برم بیرون که محکم خوردم بهش هرچی تقلا کردم نشد......نه نه من..حالا چیکارکنم؟



نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 08:29 ب.ظ