تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - آخرین پری ها 1
این داستان ادامه دارد...

آخرین پری ها 1

یکشنبه 22 شهریور 1394 06:53 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : غزل تکنا
ارسال شده در: آخرین پری ها ،


dkCH3
سلام
اولین قسمت داستان آخرین پری ها رو آوردم.خودم خیلی دوستش دارم.خب دیگه برای خوندن داستان برین ادامه.
فصل اول
قسمت اول:خواب رویایی

اون روز دختر خالم (که معمولا خونمونه) اومده بود خونمون.البته علتش این بود که جفتمون تازه از شر درس و اینا خلاص شده بودیم ولی امتحان نوبت دوم داشتیم و از اونجایی دختر خالام درسش ضعیفه آورده بودنش تا من بهش درس یاد بدم(تو خاندانمون کلا همه به سکته دادن من می‌پردازن حالا بعضی ها با وسیله)منم کل روز به‌ جای درس خوندن داشتم به این خانوم درس یاد می‌دادم(چون مدرسه هامون متفاوته امتحانامون هم متفاوته ولی هم‌سنیم).و بالاخره بعد شش ساعت تلاش و کوشش من شش صفحه درس خوندیم.
شب شد و دیگه باید می‌خوابیدیم من هم نگران از اینکه من نتونستم درس بخونم حالا تو برگه امتحان چی بنویسم.دختر خالم هم گرفت اون شب رو خونه‌ی ما خوابید و تا صبح با لگد هاش نذاشت بخوابم.نزدیکای ساعت ۵:۳۰ صبح( امتحانامون ساعت ۶:۳۰ شروع میشه)می‌خواستم پاشم و همه رو بیدار کنم ولی چون تا صبح نخوابیده بودم همین طور که داشتم به سمت اتاق مامانم می‌رفتم تا بیدارش کنم افتادم زمین و همون‌جا خوابم برد.
تو خواب دیدم تو یه جای سایبری مدل گیر افتادم.هر چی داد می‌زدم کسی به کمکم نمی‌اومد.
 تا اینکه یه صدای آشنا گفت:سلام غزل.
تو جام میخ شده بودم به هر طرف نگاه کردم کسی رو ندیدم.تا اینکه انگار چندتا پیکسل به هم چسبیدن و یک چیز به وجود اومد.
باورتون نمیشه چی دیدم.
تکنا رو!!!!
باورم نمی‌شد تکنا همین طور نزدیک نزدیک تر میومد.نمی‌خواستم از خواب بیدارشم.می‌خواستم بپرم تکنارو بغل کنم.
 ولی یهو بهم گفت:بیدار شو امتحانت داره شروع میشه.
و یهو یه لگد زیبا تو شکمم خورد بیدار شدم دیدم دختر خالم داره با لگد زدن بیدارم میکنه!(آخه خدایی این دخترخالس من دارم)
بهش گفتم:حیف امتحان دارم و گرنه می‌کشتمت.
ثنا:برو بینیم تو سوسول!؟!
می‌خواستم با لگد برم تو شکمش که مامانم داد زد:زود باشین بیاین اینجا صبحونتون رو بخورین.
صبحانه رو خوردم لباسام رو پوشیدم و سریع سوار سرویس شدم و رفتم.تو دلم می‌گفتم:{ آخه من چیزی نخوندم حالا باید چی‌کار کنم}
سر جلسه‌ی امتحان جوابای همه‌ی سوال هارو بلد بودم انگار وصلم کردن به اینترنت.
همین که بر گشتم خونه اومدم و دیدم دختر خالم خوابه.فرصت رو غنیمت شمردم و چنان لکد بهش زدم که دادش تا شش کوچه اونور تر رفت.( اگه مامان تو خونه بود عمرا می‌تونستم بزنمش ولی خوشبختانه مامان سر کار بود.) 
تا دوساعت اون بدو من بدو( اگه نمی‌دویدم مرده بودم میفهمی مرده!!!)
بالاخره مامان اومد خونه و نجاتم داد بقیه‌ی روز رو به دختر خالم درس دادم.
شب که شد به خاطر دومیدانی که صبح داشتیم هم من وهم دختر خالم عین جسد خوابمون برد.
تو خواب باز اون محل سایبری رو دیدم تکنا هم اونجا بود.خیلی خوشحال بودم.
تکنا قبل اینکه چیزی بگم به گفت:حتما از خودت می‌پرسی من چه‌طور تو خوابت هستم.
من:نه چون من هر شب موقع خواب به تو فکر میکنم بیشتر خوابای تو رو میبینم.
تکنا یهو عین مجسمه خشک شد.
گفتم :چی شد؟
گفت:برام جالبه کسی رو که تا به امروز به عنوان یه موجود خیالی میشناختی ای طوری دوست داری.
سرخ شدم و گفتم:البته این خوابم خاصه چون تو خوابام با من حرف نمی‌زنی.
اون گفت:شاید چون این خواب خاصه!غزل تو و دوستات آخرین امید ما برای نجاتمونید.
من:نجات؟چی؟
تکنا:خب من و وینکسا و همه‌ی پری فقط یه داستان نیستیم ما واقعیم.
گفتم:چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟
گفت:فکر کنم تریکسا رو میشناسی؟
گفتم:آره همشون رو و البته هر کی که تا به امروز دشمنتون بوده‌رو.
تکنا:اونا با یه نیروی عظیم و تاریک تر به نام ایولا دست به یکی کردند و من و همه‌ی دوستام رو تو بعد سون گیر انداختن جایی که مثل مرده ها فقط مغز و قلبت کار می‌کنه و نه می‌تونی حرکت کنی و نه چیزی.
من:پس اینجا چی‌کار می‌کنی؟
تکنا:از طریق اینترنت به تو وصل شدم.
من:پس صبح جوابا رو تو به من می‌رسوندی؟
تکنا:نه!!! تنها دلیلی که من تونستم به تو وصل شم این بود که تو آخرین پری تکنولوژی هستی!!!
من:چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
بعد یهو دخترخالم با لگد زدم.منم عین جن زده ها از خواب بیدار شدم.
من:دیوونه،آدم رو اینطوری از خواب بیدار نمی‌کنن.
ثنا:آدمو.نه تو رو که دو ساعت داد می‌زن-چیییییییییییییی-!!!
من:واقعا؟من داشتم داد می‌زدم.
 اون: آره.حالا چی می‌‌دیدی؟



نظراتـ ـ ـ ـ : پست ثابت
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: یکشنبه 22 شهریور 1394 06:55 ب.ظ