تبلیغات
♕Storys & Legends♛ - Delix club فصل یک قسمت دهم
این داستان ادامه دارد...

Delix club فصل یک قسمت دهم

سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 06:19 ب.ظ

نویسندهـ ـ ـ ـ ـ : ✦Jasi_Queen✧
ارسال شده در: Delix club ،



نام:Delixclub

نام فصل اول: شکوفه جادو

نام قسمت: امید دوباره....

ژانر:ماجراجویی،طنز،ترسناک(بعضی جاها)

شخصیت ها:

جاستینا-فاطمه استلا-فاطمه بلوم-هانیه-یسنا استلا-BlackJack

 من از شنبه هفته بعد آفلاین میشم باشه تا 3/18 خب برین ادامه



یسنا: جاسی چشاش باز بود اما صورتش غرق خون بود بلک جک تمام نیروی صوتیشو ریخت روی اون پسره و پیرزنه که درحال کر شدن بودن چشای بلک جک قرمز شده بود و داشت اون پیرزنه و پسره و بقیه یاراشونو میکشت جورسی که از دهنو و چشا و گوشون داشت خون میومد همشون گوشاشونو گرفته بودن نمیدونم چیشد که رفتم بلک جک هل داد مکه باعث شد که به اونا نیرو نزنه
گوینده بلک جک:
اعصابم اینقدر خورد بود که کنترلش نمیتونستم بکنم تمام عصبانیتمو ریختم تو دستام و به سمت اون آشغالا پرتاب کردم از دهن و چشم و گوشاشون داشت خون میومد دیگه داشتن میردن که پرت شدم رو زمین نمیدونم چیشد که نیرومو پرتاب کردم سمت یسنا....
نه نه چیکار کردم
گوینده هاینه:
جاسی بهوش اومد ولی صورتش پر خون بود اومد یک چیزی بگه که بوووم صدای یک چیزی اومد یسنا پرت شده بود اونور و سرش به دیوار خورده بود و نگاهم رفت سمت بلک جک که شوک زده داشت به دستش نگاه میکرد دوییدم سمت بلک جک که بلند شد و گفت:
نزدیکم نیا وگرنه میکمشمت از من دور شین 
جاسی بلند شد اونم اومد سمت بلک جک که ...
گوینده بلک جک:
توی شوک بودم نمیدونستم چیکارک نم من به دوسته صمیمیم آسیب رسوندم به خودم وامدم دیدم هانیه داره میاد سمتم بلند شدم و داد زدم:
نزدیکم نیــــــــــــا وگرنه میکشمــــــــــــــت
دیدم جاسی بلند شده و داره میاد سمتم دوباره حرفمو تکرار کردم اومد بغلم کنه که پریدم به سمت آسمون میسخواستم از اونا دور باشم اونا ب یگناهن من با نیروم بهشون آسیب میرسونم من جنبه نیرومو ندارم باید از اونا دور شم.....
گوینده جاسی:
باورم نمیشد بلک جک رفت به فاطمه اسزو فاطمنه ب سپردم که اون اشغالا از مدرسه جادوی پلیدی رو دستگیر کنن(انگار جریان پلیسیه خخخخ) و ببرن جایی که نتونن فرار کنن و خودمم پریدم سمت آسمون شاید بلک جک رو پیدا کردم
گوینده بلک جک:
دیگه تو اوج نقطه آسمون بودم اره بایدم خودمو ول کنم تا بیوفتم و بمیرم   یهوی صدای جاسی اومد:
بلک جک نه!! حق نداری این کار رو بکنیس دستتو بده به من و بریم پایین ما هنوز کارای زیادی با هم داریم خواهش میکنم تنهامون نزار این فکر احمقانست
بلک جک(توذهنش):نمیخواستم با جاسی برم پس با سرعت نور دوییدم و رفتم شاید یک روزی برمیگشتم
جاسِ: دستمو بردم جلو دستشو اورد جلو ولی دویید و رفت سرعتش خیلی بالا بود هرچی دوییدم بهش نرسیدم داد زدم:
بلک جک صبر کنــــــــــــ......
باید چیکار میکردم؟بدون بلک جک برمیگشتم؟ نه نه امکگان نداره اون چرا رفت ... یسنااا خدای من 
رفتم به سمت مدرسه یسنا قسمت گیجگاهش آسیب دیده بود به گفته پروفسور نمیدونستم چیکار کنم فقط گریه میکردم و به یسنا نگاه میکردم هاینه . فاطمه ب و فاطمه اس اومدن تو اتاق اومدن بغلم و های های تو بغل هم دیگه گریه کردیم
یاد خانم فاراگوندا افتادم خدای من این چه وضعشه دیگه خسته شده بودم..... 
رفتم تو حیاط مدرسه و شروع کردم به تمیز کاری کل حیاط رو درست کردم از جاهایی که خراب شده بود تا جاهایی که خونی شده بود... تمام سنگ فرشای توی محوطه مدرسه برآمده شده بودن همشونو درست کردم یک راه اصلی به رنگ بنفش کمرنگ که میرفت سمت در مدرسه و دور تا دورش سنگ فرشای سفید وسط حیاط یک میدون بود که مربوط به ورزش میشد که جادویی بودن یک همینطور در حال تمیز کاری بودم که دقت کردم هیچ درختی تو حیاط نیست باید هانیه اینجارو یکم درست میکرد چونکه قدرتش گلو وگیاهان طبیعی و نشات گرفته از طبیعت...
موج های صوتی رو به سمت دلیکس فرستادم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که اومدن تو حیاط همشون داشتن اینور اونور رو نگاه میکردن ..
من: بچه ها باید اینجارو درست کنیم.. هانیه لطفا یکم اینجا گل و گیاه بکار . فاطمه اس و فاطمه ب  و من باید یک حصار قوی دور تا دور مدرسه رو بپوشنیم هستین؟
فاطمه اس:طبق معمول پایم
فاطمه ب: بدجور هستم
مشغول شدیم.....



نظراتـ ـ ـ ـ :
آخرین ویرایشـ ـ ـ ـ ـ: سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 06:40 ب.ظ